آب در خوابگه مورچه گان!

منتشرشده: 18 مه 2013 در Uncategorized

Taghi-Rouzbeh رفسنجانی با آمدن به صحنه انتخابات در دقیقه 90- در ساعات پایانی اسم نویسی-  بسیاری از دست اندرکاران حاکمیت را غافلگیرکرد. او درحالی که شمارش معکوس برای اسم نویسی آغازشده بود، آمدن خود را  به عدم مخالفت خامنه ای مشروط کرد و باین ترتیب توپ را به زمین  اوانداخت و با وجود آن که هیچ قرینه و نشانه ای حاکی از موافقت ضمنی خامنه ای دیده نمی شد، وارد صحنه گشت. بدیهی است خامنه ای که از حماسه سیاسی هم سخن رانده بود، هیچ گاه نمی توانست با صراحت مخالفت و نیت باطنی خود را ابرازکند و  پیام های غیرمستقیم وی هم که  از زبان سایردولتمردان و با کنایه های آشکارتراز تصریح ابرازمی شد، مانند سخنان برادربزرگترش پیرامون آلت دست بودن رفسنجانی توسط  آمریکا،  یا سخنان وزیراطلاعات مبنی برمشارکت او درفتنه و یا رد صلاحیت کاندیداتوری محسن هاشمی در شورای شهر و جمع آوری کتابش از نمایشگاه و نظایراین گونه سیگنال ها که فراوان هم بودند، ظاهرا برای رفسنجانی نمی توانسته است جهت درک نظر»آقا» حجت باشد. هرچه که باشد او همیشه ادعاکرده است که شیاطین و معاندین درکاربهم زدن مناسبات حسنه بین او و رهبری هستند، و چرا این اقدامات را نباید توطئه های آنان برای خراب کردن مناسباتی که خمینی دربسترمرگ به حفظ آن توصیه کرده است بشمارآورد؟!

بهرحال با آمدن او به صحنه کمابیش مهندسی شده»انتخابات»، آرایش تاکنونی که برپیشفرض عدم وجود نامزدهای موسوم به حدکثری ازسوی جناح رقیب استوار بود بهم خورده و ضرورت بازتنظیم سناریوها درانطباق با شرایط جدید به فوریت  دردستور کار اتاق مهندسی و باندهای حاکم قرارگرفت که باید منتظرماند و دید که چه آشی می پزند و چگونه و با چه کیفیتی سناریوی های خود را برای شرایط جدید و برای مهندسی انتخابات و بیرون کشیدن کارگزارسرسپرده و مطمئن مورد نظربارگاه ولایت پیش خواهند برد. نباید فراموش کردکه باحضورکاندید باصطلاح حداکثری، گرچه امکان رد صلاحیت وی ناممکن نیست، اما متضمن هزینه سنگینی است. چرا که معنای رد صلاحیت چنین کاندیدی توسط شورای نگهبان و کل نظام، نه فقط اعتبار انتخابات بلکه «مشروعیت» بجا مانده از نظام را هم درداخل وهم  بویژه درسطح بین المللی سخت به زیرسؤال می برد و حتی می تواند موجب نارضایتی وسیعی درمیان روحانیون و پایگاه اجتماعی حاکمیت و بربادرفتن شعارحماسه سیاسی و البته وسعت دامنه تحریم شود.

 

نکات  زیر درباب شرایط جدید و برخی پی آمدهای اولیه این شوک است:

مهم ترین واکنش از سوی حامیان خامنه ای را می توان در سخنان ولایتی* دید. این سخنان نه فقط غافلگیری آن ها در برابر وضعیت جدید را نشان می دهد بلکه هم چنین خشم و عزم آنها برای مقابله و خنثی کردن آن را نیز به نمايش می گذارد. او که به عنوان مشاور سپرسپردهء خامنه ای و یکی از چند چهرهء مورد اعتماد و نظر کردهء او، خود را برای به عهده گرفتن ریاست جمهوری آماده می کند می گوید هاشمی در سال 88 رهبری را تنها گذاشت و او را همراهی نکرد. این همان سخنی است که  قالی باف هم با چشمانی گریان رفسنجانی را متهم ساخته بود که  وصیت نامهء خمینی پیرامون رابطه اش با خامنه ای را رعایت نکرده است. از قرار معلوم بی وفائی رفسنجانی به خامنه ای را باید یکی از اصلی ترین شعارهای ولایت مداران در این دوره دانست. ولایتی در ادامه می گوید:

«به هیچ وجه از عزم خود کوتاه نمی‌آییم و تصمیم گرفته‌ایم نگذاریم آنهایی که با رهبری نظام زاویه دارند امور کشور را به دست بگیرند. با شرایط اخیر، بخصوص با اتفاقات امروز بعد از ظهر { روز پایانی ثبت‌ نام نامزدها} هر کس که کاری از او بر می‌آید باید به میدان بیاید و اگر غیر از این باشد خالی کردن صحنه است». ( دعوتی ازکفن پوشان و سرداران و بسیجی ها برای ورود به میدان)

«فکر می‌کنیم همهء اتفاقات هدایت شده است. صحنه تا امروز برای ما کاملاً روشن نبود و فکر نمی‌کردیم نیم ساعت آخر ثبت نام چنین هجومی شود. ما همه باید به انسجام برسیم تا امکان ادارهء این وضع تحت مدیریت رهبر انقلاب را پیدا کنیم».

«باید طوری برنامه‌ریزی کنیم تا در مقابل دو طیفی که به تمام امکانات داخلی و خارجی مجهزند پیروز شویم و سعی خواهیم کرد تا جایی که می‌شود اصولگرایان را دور هم جمع کنیم».

بیاد داریم که در دوراول مهندسی انتخابات ولایتی در قم  گفته بود که باید کاندید اصول گرایان در همان دور اول از صندوق های رأی بیرون بیاید و کار به دور دوم نکشد. آن پروژه بر اساس ورود کاندیدیدا های حداقلی و بعضاً جعلی وابسته به اصلاح طلبان و کار نسبتاً آسان شورای نگهبان در تصفیه داوطلبان تنظیم شده بود.

بی تردید در روزهای آتی (تا زمان بررسی صلاحیت ها توسط شورای نگهبان و روزهای باقی مانده به برگزاری انتخابات) شاهد تحرکات و تغییر زیادی در آرایش صحنهء سیاسی و قطب بندی شدن فضای انتخابات پیرامون سه ضلع اصلی، بویژه مقابله با رفسنجانی که اکنون در ائتلاف با اصلاح طلبان موقعيت ش تقویت هم شده است خواهیم بود. چنان که مقالهء شریعتمداری در کیهان که صحنه را به جنگ جمل تشبیه کرده است، طومار نویسی به شورای نگهبان برای برخورد قاطع و ردصلاحیت و تهدید به سرکوب علی وار جنگ جمل، خبر از وزش چنین طوفان را می دهد. طومار 150 نمایندهء مجلس، از جمله با امضاء افراد نزدیک به خامنه ای همچون حداد عادل، در انتقاد به رفسنجانی و سخنانی که در مورد جنگ با اسرائیل وخامت اوضاع کشور و جایگاه ولایت فقیه گفته است یکی از تازه ترین پاتک های دور جدید است. انتشار بولتن  ها و نوارهای افشاگرانه و احیاناً کارناوال های افشاگر، از پیش افتاده ترین و متمدنانه ترین اقدامات خواهند بود، آنقدر بلند تا کسی که دچار ثقل سامعه شده و پاسخ رهبررا نشنیده است، این بار آن را بخوبی بشنود!

درحوزهء سیاسی نیز آرایش دو ضلع دیگر (دولت و اصول گرایان که در رقابت و تنش با همدیگر هستند) احتمالاً تا حد معینی تحت الشعاع ضلع دیگر و عمده شدن آن قرار خواهد گرفت. تلاش خواهد شد که صلاحیت رفسنجانی برای ریاست جمهوری را بزیر سؤال ببرند و چه بسا سناریوهائی در این رابطه هم تنظیم کنند. اگر او بتواند از این خان هم  بگذرد، آنگاه خان های جدیدی را در برابر او بر خواهند افراشت. البته این طرف هم، چه رفسنجانی و چه اصلاح طلبان، به نوبهء خود تحرکات متقابلی را به عمل می آورند. در اولین اقدام، در نشستی مشترک، خاتمی و شورای هم آهنگی با صدور بیانیه ای به استقبال و حمایت قاطع از کاندیداتوری رفسنجانی رفته و عزم خود را در تقویت ستادهای انتخاباتی او ابراز داشته اند. رفسنجانی در بیانیه ای پس ازنام نویسی به بیان دلایل حضور خود مبنی بر پاسخ به دعوت برخی از روحانیون و مراجع و درخواست لایه ها و اقشار گوناگون اجتماعی اشاره کرده و با تأکید بر مشی کلی خود مبنی بر اعتدال و دولت وحدت ملی و تنش زائی در مناسبات بین المللی، از عزم قاطع اش برای خروج نظام از بحران سخن گفته است؛ و همچنین به تلاش مخالفین و معاندین در ایجاد اختلاف بین او و رهبری اشاره کرده است. او در سخنانی دیگر، با ستایش از موضع گیری جسورانهء عسگراولادی کوشیده است که موقعیت خویش را از طریق ائتلاف و تحکیم رابطه اش  با بخش هائی از اصول گرایانی که منتقد بر وضعیت کنونی هستند تقویت کند.

بطور کلی، حضور رفسنجانی در صحنهء انتخابات، بویژه با توجه به ائتلاف بین او و اصلاح طلبان ممکن است قطب بندی و آرایش درونی حاکمیت را وارد فاز جدیدی نماید و بر توازن قوا در ساختارحاکمیت به ضرر جناح حاکم و رهبری، که در وضعیت سخت پراکنده و با بیلان شکست خورده ای قراردارد و تعرض سیاسی آن ها در تناسب با توان و واقعیت وجودی آنها نیست، تأثیر بگذارد. چنین روندی حتی اگر جناح حاکم بتواند انتخابات را بر وفق مراد خویش به پیش برد، در دورهء پس از انتخابات اجتناب ناپذیرخواهد بود و ناشی از تغییرکل موازنه قوا در درون حاکمیت به زیان باندهای حاکم است. حوزهء اقتصادی نیز از پی آمدهای این شوک بی تأثیر نبوده و سقوط ارزش دلار در بازار ارز نشانه ای از حساسیت بازار به این تحولات است.

 

جنبش تحریم و تغییر آرایش نیرو

از نقطه نظر جنبش تحریم، تشدید تضادهای درونی حاکمیت در کل معادلهء توازن نیرو بین بالائی ها و پائینی ها مؤثر بوده و به معنی سبک تر شدن کفهء «نتوانستن» حاکمیت و سنگین تر شدن کفه «نخواستن» مردم می باشد. بدیهی است که تغییر کلی این معادله به سود پائینی ها می تواند فرصت های تازه ای را برای پیشروی جنبش  ضد استبدادی تحت فشار سنگین فراهم سازد. از همین رو داشتن هشیاری و رصد کردن تحولات و آمادگی برای بهره برداری از این فرصت ها توسط جنبش های اجتماعی و کنش گران و فعالان و محافل و شبکه های مردمی برای شکل دادن به آرایش و مطالبات مستقل صفوف خود دارای اهمیت است.

جنبش تحریم نمی تواند در پیشبرد اهداف خود نسبت به چگونگی آرایش دشمن و بروز شکاف های آن و پی آمدهایش در تحولات جاری بی اعتنا باشد؛ وگرنه ممکن است در برابر رویدادهای بزرگ غافلگیر شود. واقعیت آن است که اپوزیسیون درونی رژیم، اعم از اصلاح طلبان  و رفسنجانی و حامیان اش که ازقدرت حذف شده اند و یا درحال حذف شدن هستند و استراتژی آنها اساساً بازگشت به قدرت است، نقش دوگانه ای در تحولات بحران دارند: از یکسو ناخواسته با منازعات و درگیری های خود، آن هم در شرایط سرکوب و فضای به شدت  بسته، روزنه ها و فرصت هائی  را برای بسیج مردم و سرریز شدن  پتانسیل نارضایتی فراهم می کنند و، از سوی دیگر، در سودای نجات نظام از بحران هستند و دائماً این توهم را می پراکنند که گویا با تغییر چهره ها، بدون نیاز به دگرگونی کلیت سیستم، می شود اوضاع را به سامان کرد. در چنین شرایطی «جنبش ضداستبدادی- مطالباتی» ضمن آماج قرار دادن قلب نظام و کانون اصلی قدرت، یعنی دستگاه ولایت فقیه و شخص ولی فقیه، در همان حال باید به افشاء توهم پراکنی های اصلاح طلبان و سهم خواهی و  استراتژی بازگشت آن ها به قدرت پرداخته و، در عین حال، از فرصت هائی که بوجود می آید برای شکل دادن به آرایش مستقل و متمایز جنبش ضد استبدادی و آزادی و برابری سود جسته و در راستای تحریم و عریان کردن ماهیت ادعای حماسهء سیاسی رژیم، در تناسب با زیر و بم تحولات اوضاع، بکوشد.

«مانور بین نان و آزادی»، در شکل مسخره و مسخ شدهء خود، در بالا مبنای صف آرائی ها گذشته بوده است. اگراپوزیسیون مترقی و رادیکال بتواند بالائی ها را در مورد بکارگیری این حربهء مسخ شده خلع سلاح نماید بی گمان پیروزی بزرگی در شکل دادن به صف مستقل و نیرومند برداشته است. در هر حال، چه با رفسنجانی و چه بدون او، انتخابات رژیم یک انتخابات فرمایشی است و شعار رفسنجانی هم، همانطور که در بیانیه اخیر خود می گوید، در بهترین حالت، چیزی جز جمع و جور کردن خانوادهء از هم گسیختهء انقلاب اسلامی و وفاداران به نظام نیست.

نویسنده : تقی روزبه 

 

Advertisements

Elahe-Boghrat-July12C نه تنها برای از میان برداشتن یک حکومت بلکه اساساً برای از میدان به در کردن یک رقیب، اساسی ‌ترین اقدام مؤثر چیست؟ فکر می‌کنم روشن باشد: باید منابع‌اش را از وی گرفت! و جمهوری اسلامی چه به عنوان رقیب و چه به عنوان دشمن، منابع مؤثر فراوان دارد: از اتکا به اعتقاد و عقاید مذهبی و تودهء عوام که می‌توان آنها را تطمیع و تهدید کرد گرفته تا منابع نظامی و امنیتی و تروریستی در داخل و خارج. از این نظر، سیاست جهانی که تلاش کند منابع مادی و تروریستی رژیم را محدود کند، درست عمل می‌کند. و یا نیروهای مدافع دمکراسی که تلاش کنند ذهن توده‌ها را روشن کرده و عقب‌ ماندگی ذهنی آنان را به عنوان یکی از منابع مهم تبلیغات رژیم، با آگاهی جایگزین سازند، درست عمل می‌کنند. نیروهایی که تلاش می کنند بدنهء رژیم را دچار انشقاق کرده و پایه‌های آن را سست کنند، درست عمل می‌کنند.

در درگیری‌های داخلی رژیم نیز همه رقبا به همین کار مشغولند: همه آنها سعی می‌کنند رقیب را از منابع‌اش محروم کنند. این منابع شامل پشتیبانی «مقام معظم رهبری» و نهادهای سیاسی و اقتصادی و نظامی می‌شود تا توده مردم. «تیم احمدی نژاد» که با منبع مهمی مانند پشتیبانی «رهبر» و همه نهادهای وابسته به آن بر ریاست قوه مجریه تکیه زد، اینک در حالی که رهبری ضعیف‌تر از هر زمان دیگریست، در حال تاخت زدن آن پشتیبانی با منابع دیگر است: هشت سال ریشه دواندن و سازماندهی در نهادهای اقتصادی و نظامی و دو دوره پوپولیسم و عوام‌فریبی ناب در برابر رقبایی که هیچ کدام، نه اصلاح‌طلب‌اش، نه اصولگرایش و نه کارگزارش، محبوبیتی در میان توده وسیع شهری و روستایی ندارند. ایران به تهران و چند شهر بزرگ و وابستگان یک اقتصاد انگلی و مافیایی که در دوره «سازندگی» و «اصلاحات» تازه به دوران رسیدند، محدود نمی‌شود به ویژه آنکه برخی از همین وابستگان اقتصادی نیز بنا بر سرشت سود و سرمایه، جبهه خود را به سوی دولت احمدی نژاد تغییر دادند.

نشانه‌های جدی

تجربه نشان داده است که شرکت مردم در مراسم انتخابات و صف آنها در رأی‌گیری‌ها برای رژیم ایران بسیار مهم است. اما همین تجربه همواره نشان داده است که اینکه آنها به چه کسی رأی می‌دهند یا نمی‌دهند، اساسا اهمیتی ندارد. چه بیست و اندی میلیون رأی به خاتمی داده شود و وی بدون تقلب پیروز شود و چه چند میلیون ناقابل به حساب احمدی نژاد ریخته شود و او با تقلب بر کرسی ریاست جمهوری تکیه زند، این نه نتیجه انتخابات، که اهمیت چندانی ندارد، بلکه روند پس از انتخابات است که درست مانند پیش از آن، توسط رهبری نظام تعیین می‌شود. جمهوری اسلامی بر ساختاری بنا شده که با استفاده از ابزارهای قانونی و نظامی به آسانی می‌توان آن را از گزند «اصلاح» و «فتنه» در امان داشت.

ولی هیچ تجربه‌ای در دست نیست که ایا این نظام در برابر «انحراف» نیز مصون هست یا نه! شاید در ماه‌های آینده این تجربه نیز در اختیار ما قرار گیرد به ویژه آنکه جمهوری اسلامی نیز مانند هر پدیده دیگری به ویژه هنگامی که آن پدیده با روح زمان همخوانی نداشته باشد، دیر یا زود دچار فرسایش و ضعف بنیه شده و مصونیت آن در برابر گزندها سست می‌گردد. همه شواهد حکایت از آن دارد که دار و دسته احمدی نژاد اگر چه سر دادن شعار «بهار» را تخفیف داده است، اما قصد ندارد این «بهار» را در خرداد به پایان برساند.

نشانه و نمادشناسی تاریخ معاصر جهان نشان می‌دهد که تا چه اندازه واژه‌ها و رنگ‌های نمادین در استحکام ایدئولوژی‌های توتالیتر چپ و راست در کشورهای مختلف نقش بازی کرده‌اند. احمدی نژاد که به نظر نمی‌رسد با این تاریخ آشنایی داشته باشد، در عمل و بنا بر سرشت تفکری که در آن پرورش یافته است، بدون آنکه بداند، گام در راهی گذاشته که اگرچه تا اینجا در برابر تیم‌های رقیب درون نظام بوده است، اما پیروزی تفکر وی یک ناهمخوانی دیگر را برای ایران قرن بیست و یکم رقم خواهد زد. حتا ترقی او از یک فرد ناشناخته و دست چندم به ریاست قوه مجریه و به شخصیتی شناخته شده در جهان (نه به دلیل جذابیت خودش و تفکرش بلکه به دلیل مطرح کردن موضوع‌های ناهمخوان و جنجالی) روندی را نشان می‌دهد که پیشینان وی در تاریخ معاصر جهان طی کرده‌اند. این پیشینان با اهداف بلندپروازانه پیش از آنکه احمدی نژاد از حکومت «انسان صالح» بر جهان سخن بگوید، برای حکومت «انسان والا» و «انسان برتر» بر همین جهان، از هیچ جنایتی فروگذار نکردند. اینها همه نشانه‌هایی است که باید آنها را جدی گرفت و من چه در خرداد 88 و چه از همان لحظه‌ای که احمدی نژاد از «امام زمان» به سوی «کوروش» غلتید، درباره‌اش هشدار دادم. چنین تفکری، فاشیسم مذهبی را از میان بر نمی‌دارد بلکه ناسیونالیسم افراطی را در خدمت مذهب، بر آن می‌افزاید و به این ترتیب دامنه افراد و گروه‌هایی را که «باید» سرکوب شوند، گسترش می‌دهد. ایران با وضعیت اقتصادی فلاکتباری که پیدا کرده است، آماده پذیرش چنین تفکری برای پر کردن خلأ نکبت‌های سیاسی و فرهنگی است.

سیاست‌های بی فایده

در زندگی اجتماعی، هیچ پدیده‌ای و هیچ رویدادی ابتدا به ساکن و بدون ارتباط با گذشته و عملکردهای طرفین درگیر شکل نمی‌گیرد و ظهور نمی‌کند. «احمدی نژاد» به مثابه یک تفکر و یک نیروی اجتماعی و سیاسی برآیند سیاست‌های جمهوری  اسلامی، عملکرد گروه‌هایی که آن را در ادامه و بقایش یاری رساندند و هم چنین کنش و واکنش جامعه و بنیه فرهنگی آن است. اگر یک روشنگر و یک «روشنفکر» این روابط و این برآیند را نبیند و نتواند آن را توضیح دهد و کارش این باشد که از این «انتخابات» تا آن «انتخابات» که همواره بازی خود رژیم بوده است، چرتکه بیندازد که پشت این یا آن تیم قرار بگیرد، نشان‌دهنده عقب‌ماندگی جامعه روشنفکری ایران است که در بسیاری موارد حتا عقب‌تر از «عوام» می‌گوید و حرکت می‌کند.

گمان نمی‌رود کسی نداند که با وجود اینکه قطعا نظام جمهوری اسلامی طرفدارانی دارد، لیکن میزان مشارکت مردم که هر یک به دلایلی اتفاقا غیر از سیاست و غیر از محبوبیت نظام و تیم‌های شرکت کننده در انتخابات در رأی‌گیری شرکت می‌کنند، نشان دهنده داشتن پایگاه اجتماعی این رژیم نیست. اگر چنین می‌بود، از یک سو می‌بایست شاهد کاهش دامنه سرکوب‌های سیاسی و فرهنگی می‌بودیم که نه تنها چنین نیست بلکه شعاع سرکوب نه فقط به طرف بیرون بلکه به طرف هسته مرکزی خود رژیم نیز گسترش یافته است. از سوی دیگر، باید به این نتیجه برسیم که مردم ایران واقعا یک مشکل اساسی دارند که با وجود این همه فشار سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی، باز هم گوش به فرمان رژیم «محبوب» خود هستند! حال آنکه این نیز واقعیت ندارد و هیچ شاهدی بر این مدعا وجود ندارد. نارضایتی و مخالفت بسیار گسترده است و حتا وابستگان و مزدبگیران امنیتی و شبه نظامی رژیم نیز دادشان به هوا رفته است.

سیاست، بر خلاف آنچه تبلیغ می‌شود، در برخی موارد، اتفاقا امر ناممکن‌هاست. همان گونه که برای گاندی و استقلال هند بود. همان گونه که برای ماندلا و پیروزی بر نژادپرستی در افریقای جنوبی بود. همان گونه که برای مارتین لوترکینگ و سیاه پوستان آمریکا بود. همان گونه که حتا برای فروپاشی رژیم‌های کمونیستی بلوک شرق بود. سال‌هایی بود که همه آنها در محدوده «ناممکن»ها به نظر می‌رسیدند ولی با تلاش مداوم و پیگیر روشنفکران و رهبران و جامعه ممکن شدند.

مهم آن خط تاریخ است که معلوم می‌کند هر کسی در آینده در کجا قرار خواهد گرفت. در کنار و برای جمهوری اسلامی و یا در برابر آن و برای مردم؟! در تأیید و یا تحریم انتخاباتی که نتیجه‌اش اهمیتی ندارد و یا در روشنگری و رهبری برای بر عهده گرفتن نقشی فعال‌تر از تأیید و تحریم، از جمله در تلاش سازمان یافته برای آزادی بی چون و چرای همه زندانیان سیاسی و لغو حبس‌های خانگی، آزادی احزاب و گروه‌های سیاسی و صنفی، آزادی رسانه‌ها و مطبوعات و گردهمایی‌ها… یعنی همه آن مواردی که سی و چهار سال پیش باید تأمین می‌شد و در قانون اساسی کشور تضمین حقوقی می‌یافت! خدعه و نیرنگ وابستگان و دلبستگان رژیم را زمانی می‌توان بهتر دریافت که این خواست‌ها را که گذشته از پیشینه آنها، دست کم بیش از سه دهه پیش در صدر جنبش اجتماعی مردم قرار گرفته بود، و تحقق آنها هیچ معنایی جز گام نهادن در راه دموکراسی نداشت، امروز «زودرس»، «ناممکن» و بر خلاف «جامعه مذهبی» ایران قلمداد می‌کنند! حتا نگاهی به وعده و وعیدهای خمینیِ دروغگو و اطرافیان ریاکارش در زیر درخت سیب در حومه پاریس نیز نشان می‌دهد که برای تحقق این خواست‌های جامعه ایران نه تنها سی و اندی سال سهل انگاری صورت گرفته، بلکه با تمام توان علیه آن تلاش می‌شود. «انتخابات» در جمهوری اسلامی ربطی به تحقق این خواست‌ها ندارد! احزاب و گروه‌های سیاسی و هم چنین روشنفکران موظف‌ بودند دستور کار سه دهه پیش را پی بگیرند و امروز موظف‌اند نه برای اصول «مغفوله» قانون اساسی رژیم کنونی، بلکه برای تحقق آن خواست‌ها تبلیغ و ترویج و سازماندهی کنند. انتخابات رژیم ربطی به آنها ندارد ولی حواشی و پیامدهای آن چرا!

نویسنده : الهه بقراط 

Nooriala14يکشنبهء گذشته مجلسی از جانب دو سازمان سياسی، که رفته رفته در جمع اپوزيسيون خارج کشور نامی شناخته شده پيدا می کنند، يعنی «انجمن رهائی جوانان ايران» و «سازمان کنشگرايان ايران»، مجلسی در شهر کلن آلمان برگزار شد با عنوان «تحريم فعال انتخابات و جوانگرائی در اپوزيسيون برانداز». اين دو سازمان بيشتر متشکل از کوشندگان جوانی هستند که فکر نمی کنم ميانگين سن شان از 30 تجاوز کند. بيشترين اين جوانان پس از شکست جنبش سبز به خارج آمده و رفته رفته يکديگر را يافته اند و، بدين سان، صدای واقعی تر جوانان سکولار دموکراتی هستند که در جريان جنبش سبز شرکت داشته و اغلب شان زندان و شکنجه ديده اند. آنها معتقدند که مخالفان حکومت اسلامی در خارج کشور تاکنون با اين حکومت مماشات کرده و امر «براندازی» اين حکومت را با تعارف و مجامله به زير قالی برده اند؛ پس، آنها مسئلهء «براندازی» را برجسته کرده و حرکات خود را بر اساس اين «هدف» تنظيم می کنند.

دو تن از دست اندر کاران اين گردهمائی از من نيز خواسته بودند تا از طريق ويدئو نظراتم را در مورد موضوع جلسه شان با حضار در ميان بگذارم که چنين شد. و فکر کردم آن نظرات را بصورت مطلب اين هفته ام بياورم تا نوعی «آسيب شناسی موضوع اين گردهمائی» را برای ديگر ياران نيز مطرح کرده باشم. و اما مطالب آن پيام:

***

پس از تعارفات اوليه، اجازه می خواهم در باب بخش نخست عنوان اين جلسه، که «تحريم فعال انتخابات» باشد، چند نکته را برايتان مطرح می کنم. از نظر من، در برخورد با انواع گوناگون انتخابات در حکومت اسلامی، تا کنون سه نظريهء اصلی مطرح شده اند که مختصراً به يک يک آنها می پردازم.

نظريهء نخست «تحريم»، يا درست تر بگويم «تحريم غير فعال»، نام دارد؛ مبنی بر اينکه در روز انتخابات در خانه بنشينيم و سراغ حوزه های رأی نرويم.

از نظر يک ناظر خارجی که فقط در چهارچوب منطق اش عمل می کند، اينگونه «تحريم» يک کنش طبيعی و بديهی است. هيچ کس در نمايشی که دشمن اش برای پيروزی خود ترتيب داده شراکت نمی کند، مگر آنکه عقل خود را باخته باشد. اگر ما فکر کنيم که حکومت اسلامی در ايران حکومت مشتی دشمن ملت ايران است و اين لشگر اراذل و اوباش همواره خواستار شرکت مردم در نمايش انتخابات شان هستند تا بر رونق کارشان بيافزايند بديهی است که توقع داشته باشيم تا مردمی هم که اينها را دشمن خود می دانند در نمايش آنها شرکت نکنند.

نمونه ای از اين تحريم غير فعال را هشت سال پيش، در پايان عصر موسوم به اصلاحات شاهد بوديم؛ يعنی آن زمان که عمر کابينهء آقای خاتمی با شکست کامل به پايان رسيد و اکثريت رأی دهندگان هم، ناکام از شکست خود در بقدرت رساندن اصلاح طلبان، تصميم گرفتند در انتخابات شرکت نکنند و، بدين ترتيب، دولت آقای خاتمی برگزار کنندهء انتخابات بی رونقی شد که احمدی نژاد از دل آن بيرون آمد.

تجربهء «تحريم غيرفعال» نتايج متعددی داشت. اصلاح طلبان شکست خود را به گردن تحريم کنندگان انداختند و مکرراً گفتند: «ديديد که تحريم انتخابات فقط به نفع بنيادگرايان تمام می شود؟» اين پرسش به پيدايش نوعی استراتژی برای انتخابات چهار سال بعد انجاميد. اصلاح طلبان، با ارائهء آمار و ارقام  و محاسبات مختلف، کوشيدند تا نشان دهند که اگر اکثريت کسانی که دارای حق رأی هستند در انتخابات آينده شرکت کنند رژيم نخواهد توانست دست به تقلبی بزند که به ضرر مردم تمام شود. و همين فکر بود که نظريهء «شرکت حداکثری» را جانشين «تحريم انتخابات» کرد.

اما رژيم در نتايج واقعی انتخابات 88 هم دست کاری کرد و بلافاصله پس از اعلام نتايج به سرکوب شرکت کنندگان در جنبش اعتراضی موسوم به «جنبش سبز» پرداخت. اگرچه اين امر نشانی از بی اثر بودن نظريهء «شرکت حداکثری» بود اما بسياری از موافقان اين نظريه آنقدر پر رو بودند که گفتند «ديديد که کشاندن مردم به پای صندوق رأی درست بود و موجب پيدايش جنبش سبز شد؟» گوئی اين جنبش اجرای سناريوی از پيش نوشته شدهء آنها بود! اما همان ها، در عمل، وقتی ديدند که اين جنبش در گوهر خود حرکتی ضد کليت حکومت اسلامی و در واقع «سکولار» است عقب نشستند و به مردم گفتند «شعار ساختارشکن ندهيد» و «به خانه هاتان برگرديد» و، اگرچه خودشان هم به زندان و سختی افتادند اما، مصائب آنها با دردهای جوانان شکنجه و تجاوز و کشته شده قابل مقايسه نبود. بزودی هم بخش عمده شان آزاد شدند، و عده ای از ميان شان به خارج کشور آمدند و مغرورانه خود را بانی نظريهء «شرکت حداکثری که موجب پيدايش جنبش سبز شد!» معرفی کردند.

اما واقعيت عملی و تجربی اين بود که نه نظريهء «تحريم انتخابات» و نه نظريهء «شرکت حداکثری» هيچکدام نتوانسته بود تغييری را در ساختار متصلب حکومت اسلامی تزريق کند.

و اکنون و امروز، در آستانهء انتخابات 92، شما آمده ايد تا صفت «غيرفعال» را به صفت «فعال» تبديل کنيد و، با ارائهء نظريهء «تحريم فعال»، می گوئيد که مردم نه تنها لازم است اين انتخابات را تحريم کنند بلکه بايد از «فرصت انتخابات» برای فعاليت های ضد حکومتی استفاده نمايند. و مدعی هستيد که بسياری از جوانان ما که در جنبش سبز فعال بوده اند به دنبال اين راه حل می روند.

در اين مورد من برايتان آرزوی موفقيت دارم. می گويند از خرس يک مو کندن هم غنيمت است. شما هم هر تيشه که به ريشهء اين رژيم بزنيد خوب است.

اما من فکر می کنم که هر سه نظريه ای که تا بحال مطرح شده از يک ضعف اساسی رنج می برند و آن فقدان يک «آلترناتيو سکولار دموکرات و مردمی» در برابر حکومت فعلی است. تاريخ نشان داده که جنگ های بی هدف معين و فاقد «آلترناتيو شکل يافته» راهی به جائی نمی برند. حتی اگر چهارده قرن پيش اعراب پابرهنهء نجد عربستان دو امپراتوری ساسانی و روم شرقی را شکست دادند بخاطر آن بود که هدف و آلترناتيو داشتند و می دانستند برای چه می جنگند. شما هم اگرچه همواره می توانيد به خيابان بريزيد و اتوبوس آتش بزنيد و جان شيرين را فدا کنيد اما بايد بدانيد که تا کنون همهء اين کار ها در چهارچوب «چه نمی خواهيم» انجام پذيرفته اند. يعنی نه بر «آنچه می خواهيم» اشراف داشته ايد و نه توانسته ايد بر «تشکيلات رهبری ساخته شده» ای تکيه کنيد که از دل «آنچه می خواهيم» بيرون آمده باشد. اين است که انرژی و خون و جان تان به هدر می رود و جانفشانی هاتان هم فقط بصورت خاطره ای شريف باقی می ماند، بی آنکه نتيجه ای عملی داشته باشد.

در حالي که اگر، مثلاً، بروشنی بدانيد که هدف تان «استقرار حاکميت ملی و حکومتی سکولار دموکرات» است و اين خواست را در قالب رهبری يک آلترناتيو سکولار دموکرات جسميت بخشيده باشيد آنگاه حداقل می دانيد که کارتان بيش از پنجاه در صد شانس موفقيت دارد.

اين را دشمن شما، که همين حکومت باشد، بهتر از خود شما دانسته است و به همين دليل از هزار و يک راه مانع ايجاد يک آلترناتيو سکولار دموکرات منسجم و سازمان يافته از ميان اپوزيسيون سکولار دموکرات شده است. فکر می کنيد خورهء اصلاح طلبی و ابتکار پاسپورت دادن به اصلاح طلبان و جا انداختن آنها در ميان اپوزيسيون سکولار دموکرات خارج کشور کار چه کسی جز وزارت اطلاعات رژيم بوده است؟ چگونه است که هر کجا سخن از ايجاد يک آلترناتيو سکولار دموکرات شده اين پاسپورت گرفتگان يا با آن مخالفت کرده اند و يا با شرکت در روند ساختن آن چيزی بی سر و ته و بی فايده را تحويل ما داده اند؟

پس، به نظر من، نظريهء «تحريم فعال» هم اگر بخشی از روند آلترناتيوسازی سکولار دموکرات نباشد حاصلی جز چند جان فدا و شکنجه و تجاوز شده نخواهد داشت.

همين داوری را می توان در مورد مفهوم «براندازی» نيز بکار برد. بدون داشتن جانشينی سکولار دموکرات، منسجم و کارآمد، براندازی فقط به معنی «ماجراجوئی» است و نمی تواند راه به ايرانی آزاد و آباد ببرد. کلاً، منظور من آن است که شما اگر وقت تان را صرف وقايع روزمرهء سياسی در ايران کنيد اما ندانيد که انرژی مبارزه تان در چه راهی مصرف می شود هميشه در دور باطل «قيام و شکست و قيام و شکست» گرفتار خواهيد بود.

پس، بعنوان مردی که به احتمال زياد در آخرين دههء عمر فعال خود به سر می برد، و از پايان جنگ دوم جهانی تا به امروز شاهد و گاه درگير زير و بم های تاريخ کشورش بوده است، سفارشم به نسل جوانی که برای ساختن فردای بهتر ايران کمر همت بسته آن است که: «بر هويت سکولار دموکرات حرکت خود پافشاری کنيد و در راستای ساختن آلترناتيوی برخاسته از اين هويت حرکت نمائيد». بی اين دو کار، شرکت کردن يا نکردن و تحريم منفعل يا فعال هيچکدام جواب نيازهای شما را نخواهند داد.

***

اما چند کلمه ای هم در مورد «جوانگرائی» برايتان بگويم. توجه کنيد که من هم طبعاً روزی جوان بوده ام و با عوالم آن آشنا هستم و در همان جوانی هم بوده است که آزاديخواهی را، در حد فهم آن روز خود، از حوزهء ادبيات گرفته تا گسترهء سياست، شعار خود قرار داده ام. می دانم که جوان، هر چند کم تجربه و ناآشنا به فضای پر پيچ و خم سياست، موتور تاريخ است و می تواند با پاکی روح و قدرت قدم خود آينده را آنگونه که می انديشد متحقق کند.

اما جوانی تنها به سن و سال نيست، با «به روز بودن» و «امروزی انديشيدن» و، برای تشخيص راهبران درست از نادرست، «معيار و ضابطه داشتن» ارتباط دارد. توجه کنيد که شما تجسم هر شعاری خواهيد شد که در جوانی به جان و دل شما راه يافته باشد. درختی را که کج رشد کرده باشد در کهن بيخی نمی توان راست کرد.

از خود بپرسيم که براستی چرا «طالبان» از مکتب و کودک آغاز می کند؟ چرا ارتش ها را جوانان پر می کنند؟ چرا جوانان هيزم تنور مبارزاتی می شوند که ديگرانی از راه دور هدايت شان می کنند؟ پاسخ روشن است: بدين خاطر که جوان تأثير پذير است و شستن مغز او در نوباوگی و نوجوانی و جوانی آسان تر ممکن می شود.

پس شما همواره بايد متوجه دو چيز باشيد: يکی اينکه هنوز تأثيرپذير و هيجانی هستيد و دو ديگر اينکه بايد مواظب باشيد تا مغزتان را از ايدئولوژی های گوناگون پر نکنند.

ايدئولوژی را «آگاهی کاذب» خوانده اند. من آن را «دانش بی انسجام منطقی» می دانم. مشتی از اطلاعات و استنباط ها را بصوت سر هم بندی شده در مجموعه ای خطرناک گرد می آورند و از آن يک مذهب يا يک ايدئولوژی يا يک روايت از زندگی می سازند.

شما همواره بايد به اين مجموعه ها که هدف و ساختار و تشکيلات خود را دارند شک کنيد. چرا که اگر در ذهن شما جا خوش کردند شما را به بردگان خود مبدل می سازند. هيچگاه پرسشگری و کنجکاوی خود را به راحت ِ ناشی از فکر نکردن و کورکورانه اطاعت کردن تسليم نکنيد. هيچ حکمی را که با منطق و خرد نخواند نپذيريد.

می خواهم بگويم که، از نظر من، جوانگرائی خودبخود امر مهم و سازنده ای نيست. جوانگرائی آنگاه درست و مفيد است که جوانان به «خرد و منطق» و «مقاومت در برابر ايمان کور» مجهز شوند و با همين معيارها سالخورگان و تجربه ديدگان معتمد قوم خود را نيز همراهی کنند.

من خود در جوانی با بزرگ ترهای گوناگونی همچون دکتر شريعتی و آل احمد و محمود اعتماد زاده و احسان طبری و دکتر صديقی روياروی و گاه دمخور بوده ام و طعم شيرين و هيجان انگيز معاشرت و همراهی با آنها را چشيده ام. اما در آخر کار ديده ام که برخی از همان ها مرا و نسل مرا به چه گمراهه ای کشانده و جوانی ما را چگونه سوخته و بر باد داده و امروز ِ شما را هم به چه مصيبتی دچار ساخته اند. و اکنون اين تجربه را با شما در ميان می گذارم که اگر اکنون سالخورده ای ديگر روبروی اين دوربين نشسته و به شما پيام می دهد که «سکولار دموکراسی را هدف خود و ساختن آلترناتيوی سکولار دموکرات را پيشهء خود کنيد»، شما با منطق و خرد خود سر سختانه در سخن اش کنجکاوی کنيد؛ مبادا که او نيز برای فريب شما آمده باشد.

باری، برای شما در کاری که می کنيد آرزوی خردمداری روزافزون دارم. پيروز و سرفراز باشيد و توجه کنيد که سرفرازی از پيروزی مهمتر و اساسی تر است.

***

          تکمله ای بر اين گفتار: دو سه روز پيش با رفيق شفيقی قدم زنان و گفتگو کنان پرسه می زديم. صحبت به اين مجلس جوانان در شهر کلن رسيد و من، به خواست او، شمه ای از حرف هايم را برایش تکرار کردم. او، که به دريانوردی علاقه دارد و هر وقت فرصتی می يابد به اين مشغله می پردازد، در پايان سخنانم، سری تکان داد و گفت:

«بگذار نکته ای را از آموزه های مربوط به دريانوردی برايت بگويم. وقتی روی کشتی هستی و بر آب ها گسترده در همه سو می رانی ناچاری، برای گم نکردن جهت و مسير حرکت کشتی، وسائل مختلفی را بهمراه داشته باشی. قطب نما و دوربين و امروزه هم جی.پی.اس برای همين کار ساخته شده اند. در واقع تو اگر در سفر شبانهء دريائی ات جهت و مسير حرکت را ندانی بلافاصله در دريا سرگردان و گم می شوی، و نمی توانی بفهمی به سوی شرق می روی يا غرب، از ساحل دوری يا به آن نزديک تر می شوی. و اين اتفاق واقعاً می تواند بيفتد. مثلاً، شبی توفانی را مجسم کن که وسط اوقيانوسی و يکباره قطب نما و جی.پی.اس کشتی از کار می افتند و تو، نشسته بر تلاطم آب های تاريک، نمی دانی به کجا رو نهاده ای. اما، از عهد باستان، دريانوردان برای چنين موقعيتی يک راه حل کارآمد داشته اند که «ستاره قطبی»، و يا در اصطلاح فرنگيان «ستارهء شمالی»، نام دارد. اگر آسمان صاف شود تو می توانی، بين خيل ستارگان آسمان پهناور، ستارهء درخشان قطبی را بيابی و با يافتن آن بفهمی که جهت شمال کجا است و از اين طريق ساير جهات را نيز بازبيابی و کشتی را به سوی مقصد و مقصودت برانی».

          رفيق دريانوردم اعتقاد داشت که برای بشريت امروز نيز، در شب های طوفان زدهء سياست و زندگی اجتماعی، «اعلاميهء جهانی حقوق بشر» يک ستارهء قطبی است که به مدد آن می توان بر دريای تاريک و مشوش سياست و زندگی اجتماعی کشتی را به راه درست هدايت کرد، آنچه را با مفاد اين اعلاميه نخواند نپذيرفت، و از آنچه بر بنياد اين اعلاميه شکل گرفته استقبال کرد.

اما من می دانم که، در اين تصوير، انتخاب ِ «اعلاميهء جهانی حقوق بشر» بعنوان ستارهء قطبی شايد مورد موافقت همگان نباشد. غرض سکولار دموکرات های انحلال طلب هم جلب تصديق همگان نيست. اما ما می توانيم در جمع گستردهء خودمان «استقرار سکولار دموکراسی در وطن مان» را ستارهء راهنمای خود کنيم. آنگاه اعتبار تحريم فعال و غير فعال، يا مشارکت حداکثری، اصلاح طلبی و انحلال طلبی، براندازی آميخته با مسالمت يا خشونت، پيری و جوانی، پختگی و خامی، و هزار تعبير و ترکيب ديگر را می توان به اعتبار آن سنجيد و مطمئن بود که کشتی آرزوهای ما از مسير درست خود خارج نشده و بی سرگردانی به سوی بندر محبوب خويش می تازد.

نویسنده : اسماعیل نوری علا 

654sdf-200x200 عکس العمل بی سابقه و سریع خامنه ای به انفجاروبمب گذاری در ماراتن بوستون همراه با محکوم کردن مشروط آن برای پاره ای از مفسران سؤال انگیز بوده است. چطور شد این بار خامنه ای با چنین سرعت و شتابی پیش از دیگران و پیش از آنکه اطلاعات کافی در این مورد انتشار یافته باشد عجولانه به چنین اقدامی دست زد و در این اظهار تأسف، طبق معمول، ضمن تظاهر به محکوم کردن این حادثه، روضه کشتتار «بیگناهان» در سوریه، عراق و افغانستان را هم تکرارکرد.

پس از خامنه ای عوامل دست نشانده او، مشتی آخوند دزد و مفتخوار، که به نام «ائمه جمعه جماعت» در سراسرکشورمنصوب شده اند، همزمان و همصدا همان گفته های بی سروته خامنه ای را یکی پس از دیگری تکرار کردند. همدردی واقعی، همراه با صمیمیت و عزت کاری بود که جوانان ایرانی، شمع در دست، در شامگاه یازده سپتامبر دوهزارویک با راه پیمایی آرام و ساده خودکردند وتوجه و تحسین جهانیان را موجب شدند. مظاهر راستین همدردی ملت ایران با آسیب دیدگان و ملت آمریکا در آن حرکت طبیعی و انسانی منعکس بود و آن نوع تظاهرات با صحنه سازی های مضحک امثال خامنه ای زمین تا آسمان تفاوت دارد. اظهار تأسف آمیخته به تنفر و انزجار آقای خامنه ای دردی از دردهای مردم آمریکا را پس از این فاجعه انسانی التیام نمی بخشد و چه بسا که این پیشدستی نه برای اظهار تأسف انسان منشانه بلکه به دلیل ترس از متهم قرار گرفتن رژیم تروریستی تحت فرماندهی او بوده است.

تفاله تبلیغات «کا-گ-ب» در جنگ سرد

چگونه می توان از کسی که به فرمان او سال های سال است بر در و دیوار مملکت شعار مرگ بر آمریکا نوشته شده است و در خیابان های پایتختش مردم برروی پرچم آمریکا لگد می کوبند، این نوع تظاهر به اصطلاح دوستانه را پذیرا بود؟ آیا خامنه ای از معنای شعار سخیف «مرگ بر آمریکا» بی اطلاع است؟ چگونه می توان به خود اجازه داد که از سوی ملت بزرگ و متمدن ایران این چنین وقیحانه به ملت وکشوردیگری اهانت شود؟ به ویژه به کشوری که هرگز نه با ایران سابقه خصومت داشته و نه مرتکب تجاوزی نسبت به حقوق ملت وآب وخاک ایران شده است. آقای خامنه ای شاید از خواندن و فهمیدن تاریخ ناتوان باشد، در غیر اینصورت او باید می دانست که دشمن تاریخی ایران روسیه است، چه در چهارچوب رژیم استعماری تزاری و یا سلطه طلبی استالینی تحت نقاب کمونیسم و یا اکنون که روسیه پوتینی ایران را بد تر از هر مستعمره ای مورد استثمار، جاسوسی و بهره برداری قرار داده است. آیا آقای خامنه ای نمی داند که دشمن تاریخی ایران همواره روس و انگلیس بوده اند نه آمریکا؟ چطور است که اکنون وزیر حکومت پوشالی آقای خامنه ای از هر فرصتی برای چاپلوسی و عذرخواهی نسبت به دولت فخیمه انگلستان برای بازگشایی سفارت خانه آن کشور در تهران استفاده می کند ولی آقای خامنه ای همچنان به آمریکای «جهانخوار،توسعه طلب،استعمارگر و متجاوز» در حال دشنامگویی و آرزوی مرگ کردن است؟ چرا حتی برای یکبار هم که شده است خامنه ای به مردم ایران نمی گوید آمریکا علیه منافع ملت ایران چه خیانتی، چه خطائی و چگونه تجاوزی مرتکب شده است که باید این چنین مورد کینه، عداوت، خشم و غضب ابدی قرار گیرد؟ آیا این حملات وجملات خصمانه خامنه ای بازمانده همان تفاله تبلیغات عوامل «کا-گ-ب» در دوران جنگ سرد نیست؟

آیا این آقای خامنه ای نیست که قادر نیست خود را از چارچوب فکری توده ای- کمونیستی دوران جنگ سرد نجات دهد و برای یکبار هم که شده است واقعیت های دنیای پس از سقوط کمونیسم و آزاد شدن کشورهای اروپای شرقی و تغییر مسیر دولت کمونیستی سابق چین را درمحاسبات وموعظه های خود منظور دارد؟ تا چه حد ممکن است کسی گرفتار کندفکری و تعصبات غرض آلود دوران نوجوانی باشد که نتواند واقعیت های دنیای امروز را درک و لمس کند؟ چگونه می توان باور کرد که کسی امروز بر سرنوشت و مقدرات مردم ایران حکومت می کند که نتوانسته است از تحول عظیمی که طی پنجاه سال گذشته جامعه آمریکا را متحول کرده است بی خبرمانده باشد. آیا آقای خامنه ای نمی داند که امروز در رأس حکومت آمریکا و در کاخ سفیدِ ریاست جمهوری یک سیاه پوست نشسته است که تا پنجاه سال پیش حق ورود به دانشگاه های پاره ای از ایالات آمریکا را نداشت ؟ چگونه می شود آسوده خوابید و فراموش کرد که سرنوشت یک کشور باستانی با هفتادوپنج میلیون ایرانی غیور و شرافتمند امروز در دست کسی است که در زیر فشاررسوبات ایدئولوژیک قرن گذشته آنچنان کورکورانه اسیر وسرسپرده است که از درک روشنایی و درخشندگی جهان قرن بیست ویکم این چنین عاجز است.

مدل زندگانی با باجگیری وشرارت

آیا هرگز آقای خامنه ای و عوان و انصارش سعی کرده اند با یک حساب سرانگشتی هزینه این آمریکا ستیزی مستمر برای مردم ایران را محاسبه کنند؟ فاجعه آنقدر عمیق است که رژیم جمهوری اسلامی و به اصطلاح رهبر آن رفتار و اعمال سران حکومت عقب مانده وکمونیستی کره شمالی را سرلوحه رفتار خود قرار داده اند. بسی تاسف وشر مندگی برای هر ایرانی. تأسف نه تنها از اینکه چنین انتخابی معرف عدم شایستگی این جماعت برای حکومت در ایران معا صر است بلکه حتی بیشتر به خاطر کندی مسئولین رژیم تهران که از درک انگیزه واقعی ودلایل مانورها و رفتار فتنه آمیز کره شمالی عاجز مانده اند. اگر کره شمالی امروز این چنین عربده می کشد و دنیا و مافیها را مورد تهدید قرار می دهد دلیل آن روشن است. کره شمالی کشوری است فقیر با رژیمی وامانده که نمی خواهد قدرت از کنترل اش خارج شود. این صحنه سازی ها و شاخ و شانه کشیدن های کره شمالی فقط به خاطر باجگیری و اخاذی است. کره شمالی دقیقاً همان کاری را انجام می دهد که یک لات چاقوکش سر گذربا ارعاب مردم بی گناه باج ستانی می کند. مطمئن باشید کره شمالی نه بمب اتم منفجر خواهد کرد و نه به کشور دیگری حمله خواهد برد زیرا میداند که چنین حماقتی به نابودیش خواهد انجامید. این همه سر و صدا به خاطر آن است که آمریکا و دیگر کشورهای غربی در محاسبه سود و زیان میان سرکوب این کشور و یا پرداخت باجی ناچیز باز برای مدتی سرو صدای این غائله را بخوابانند. بزودی خواهید دید که چگونه کره شمالی سر میز مذاکره خواهد نشست و با نمایندگان آمریکا و کشورهای غربی دست خواهد داد و پس از دریافت مقدار کافی باج سبیل برای چند سالی ساکت و آرام خواهد ماند.

ایران نیازمند توسل به چنین شیوه های باجگیری و اخاذی نیست. ملت ایران از چنان سرمایه هنگفت انسانی و مادی برخوردار است که اگر سرنوشتش در دست این جماعت نابکار، جنایت پیشه و فاسد نبود نیازی به تکدی؛ اخاذی و باجگیری نداشت. نگاه کنید به کشور همسایه ما ترکیه که بدون کوچکترین امکان مادی از نوع آنچه ایران برخوردار است چگونه توانسته است برای خود کسب اعتبار و و جهه بین المللی کند. در آن سوی جهان کشور اندونزی که آن هم از نظر منابع طبیعی به پای ایران نمیرسد وباید جمعیتی بیش ازدو برابر جمعیت ایران را اداره کند، امروز اقتصادش به جایی رسیده که درآمد ملی آن کشور از یکهزار میلیارد دلار در سال گذشته است. اندو نزی هم پس از ترکیه دومین کشور به اصطلاح اسلامی است که توانسته است در کنار امریکا و اروپا وارد کلوپ معتبر کشورهای گروه بیست شود. به جای آنکه از ترکیه یا اندونزی نسخه برداری کنند آقای خامنه ای و دستیارانش مسیر کره شمالی و بازی «رولت روسی» را انتخاب کرده اند.

تعجب در این است که تاکنون رهبران، مفسران، نویسندگان و سیاست مداران ایرانی این جنبه خطرناک سیاست خارجی جمهوری اسلامی را نادیده انگاشته اند. شاید یکی از دلایل این سکوت مرگ آسا در برابر آمریکا ستیزی بی دلیل و منطق خامنه ای همان زمینه های سموم تبلیغات زمان جنگ سرد است که در اعماق فکر روشنفکر ایرانی آنچنان رسوب کرده است که ناخودآگاه خود را دشمن «آمریکای امپریالسیت» می داند. آیا زمان آن نرسیده است که در مورد سیاست خارجی با نظری باز و افقی به وسعت جهان قرن بیست و یکم و در چهارچوب منافع ملی دوست و دشمن را شناسایی کنیم و اجازه ندهیم افکار پوسیده، مسموم و فرسوده جمعی ایدئولوژی زده که شناختی از منافع واقعی ملت و نسل های آینده در سر ندارند این چنین با مقدرات یک ملت بزرگ قمار کنند؟

نویسنده  : شاهین فاطمی 

shahbaz-nakhai3 چهارشنبه این هفته، اول ماه مه، روز جهانی کارگر بود. 127 سال پیش، درچنین روزی کارگران امریکایی در شیکاگو برای کاهش ساعت کار روزانه از ده به هشت ساعت دست به تظاهرات و اعتصاب زدند.  در چهارمین روز اعتصاب، درپی انفجار یک بمب که به مرگ چندین نفر از جمله چند افسرپلیس منجرشد، پلیس به روی کارگران تیراندازی کرد و تعدادی از آنان کشته و مجروح شدند.  ازسال بعد،سالروز این رویداد دربیشتر کشورهای جهان، بجز ایالات متحده، کانادا و چند کشور دیگر، به عنوان روز جهانی کارگر نامگذاری شده که درآن مراسم ویژه ای برگزار می شود و به فرصتی برای حق طلبی و طرح مطالبات کارگری و همبستگی کارگران دنیا بدل شده است.

سی و چهارسال پیش، چند هفته پس از 22 بهمن 1357، با تصویب شورای انقلاب یا دولت موقت، حداقل دستمزد روزانه کارگران از حدود 150 ریال به 192 ریال افزایش یافت.  چهار ماه بعد، در تیرماه 1358، ارزش هر دلار امریکا که پیش از انقلاب برای چند سال در 70 ریال ثابت بود 2 برابر شد و به 140 ریال رسید و در نتیجه نه فقط افزایش حدود 30 درصدی دستمزد اعطایی انقلاب کمکی به رونق و رنگین شدن سفره کارگران نکرد، بلکه دستمزد افزایش یافته نسبت به دریافتی قبلی کاهش قدرت خرید نیز یافت. از آن زمان تاکنون این روند بدون وقفه ادامه یافته و کارگران هر سال با نگرانی و حتی وحشت و استیصال شاهد خالی و خالی تر شدن سفره های خود هستند. در سال های اخیر، نه فقط این روند شتابی فزاینده یافته، که سیاست های نابخردانه – اگر نه خائنانه – حکومت اسلامی پدیده های شوم تازه ای مانند عدم امنیت شغلی، بیکاری ناشی از اخراج یا تعطیل کارخانه ها و تعویق در پرداخت حقوق – که گاه تا 25 ماه هم می رسد – به آن افزوده شده است.

ناگفته پیداست که این وضعیت نابسامان و غیرقابل تحمل، توان و طاقت کارگران را، که از شریف و زحمت کش ترین قشرهای جامعه هستند، بریده و زندگی های بسیاری را به باد فنا داده است. ازجمله اینها، کارگران نساجی مازندران هستند که خواندن شرح حال شان اشک به چشم می آورد. به گزارش تارنمای حکومتی «ایلنا»، نمایندهء کارگران نساجی مازندران می گوید: «کارگران نساجی مازندران طی 3 سال گذشته در اسفناک ترین شرایط ممکن زندگی می کنند». این نمایندهء کارگران از تعدادی از همکاران اش یاد می کند که «باتعطیل کارخانه نتوانستند زیر این همه فشار زندگی دوام بیاورند و امروز زیر خروارها خاک مدفون شده اند» و می گوید: «کارگران نساجی مازندران از 4 تا 25 ماه حقوق معوقه خود را دریافت نکرده اند».

توضیح این که ظاهراً کارخانه های نساجی مازندران بنا بر دسته گل خائنانه ای که خامنه ای با زیر پا گذاشتن غیر قانونی و نقض اصل 44 قانون اساسی به آب داد به سرمایه داران ترکیه ای واگذار شده و اینان کاری جز فروش اموال و تولیدات کارخانه ها انجام نمی دهند.  نمایندهء کارگران می گوید: «متاسفانه سرمایه گذاران از آوردن نقدینگی متناسب با تعهدات خود امتناع می کنند و از فروش املاک و محصولات تولیدی هزینه های جاری را می پردازند و اصلاً توجهی به معوقات کارگران ندارند».

نمونهء دیگر تصمیم به تعطیل کارخانه نوشابه سازی زمزم با بیش از 500 کارگر درشرق تهران است.  «ایلنا» می نویسد: «با صدور حکم انحلال کارخانه نوشابه سازی زمزم درشرق تهران، فعالیت این کارخانه با بیش از 500 کارگر بزودی متوقف می شود… دلیل انحلال این کارخانه سودده، موقعیت تجاری خوب زمین این کارخانه در شرق تهران است که می توان از این زمین برای ایجاد بازارچه های تجاری استفاده کرد». البته مسئولان شرکت زمزم که کارخانه دیگری نیز در غرب تهران دارد می گویند که کارگران این واحد در کارخانه غرب تهران به کار گرفته خواهند شد اما همه از جمله خود کارگران می دانند که این مطلب دور از واقعیت است.

تنها هیولای بیکاری نیست که کارگران و خانواده هایشان را تهدید می کند. حتی کارگران شاغلی که حقوق خود را به موقع دریافت می کنند نیز از دغدغه و نگرانی چگونگی گذران زندگی با حقوقی که هر روز به دلیل گرانی و تورم افسارگسیخته از قدرت خرید آن کاسته می شود در امان نیستند. به گزارش «ایران پرس نیوز»، دبیر اجرایی خانهء کارگر تبریز می گوید: «در شرایط فعلی که آمار رسمی تورم بیش از 31 درصد است و حداقل حقوق کارگران 25 درصد افزایش داشته است… کارگران و بازنشستگان با حقوق دریافتی فعلی در مواجهه با هزینه های سنگین زندگی جادوگری می کنند». البته منظور این نماینده کارگران از «جادوگری»، «شعبده بازی» است که در واقع ادارهء یک خانواده 4 نفری با حقوق 487 هزار تومانی به توان و مهارتی بیش از یک جادوگر یا شعبده باز نیازدارد.

مضحک این که، مثلاً برای رعایت حال و رفاه کارگران، به آنان علاوه بر حقوق ماهانه، حق مسکن و خوار و بار نیز پرداخت می شود: «وجود مبالغی همچون 10 هزار تومان حق مسکن و یک هزار ریال حق خوار و بار توهین به جامعهء کارگری است». واقعیت تلخ و دردناک این است که این چیزی ورای توهین و تحقیر است. درشرایطی که بهای برنج به کیلویی 8 هزار تومان و گوشت به کیلویی 40 هزار تومان رسیده، با صد تومان حق خوار و بار چقدر می توان برنج یا گوشت خرید؟ 12.5 گرم برنج یا دو و نیم گرم گوشت!

به گزارش تارنمای «کلمه»، اتحادیهء آزاد کارگران ایران با انتشار بیانیه ای به مناسبت روز جهانی کارگر، شرایط حاضر را از مصیبت بارترین شرایطی که کارگران ایران در طی سی سال گذشته با آن مواجه بوده اند توصیف می کند. در بخشی از این بیانیه آمده: «امسال ما کارگران ایران در شرایطی به استقبال اول ماه مه، روز جهانی کارگر، می رویم که در آخرین روزهای سال گذشته و در حالی که سبد هزینهء یک خانوار 4 نفره یک میلیون و هشتصد هزار تومان اعلام شده بود، شورایعالی کار دولت جمهوری اسلامی با تصویب حداقل مزد 487 هزار تومانی نشان داد که نه تنها انسان بودن و حق ما کارگران برای برخورداری از یک زندگی انسانی برایشان هیچ معنایی ندارد، بلکه در صدد آن هستند تا بیرحمانه تر از هر زمانی کل هزینه های بن بست اقتصادی موجود را که خود مسبب آن بوده اند بر دوش ما کارگران سرریز کنند و با چپاول بیش از پیش سفره های خالی میلیون ها خانواده کارگری، اقتصاد بحران زده موجود را در راستای تأمین منافع اقلیتی ناچیز سرپا نگاه دارند».

بیانیه، یا در واقع رنجنامهء اتحادیه آزاد کارگران ایران، با این فراز پایان می پذیرد: «شیرازه های هیچ جامعه ای در هیچ جای دنیا بر روی پایه ای که امروزه ما کارگران و مردم ایران به لحاظ معیشتی برروی آن قرارگرفته ایم قابل دوام نیست».

براستی سی و چهار سال پیش چه کسی حتی می توانست تصور کند که حکومت مدعی حمایت از مستضعفان چنین کارنامه سیاهی داشته باشد؟!

نویسنده : شهباز نخعی 

در شناخت دو گونه اصلاح طلبی

منتشرشده: 24 آوریل 2013 در Uncategorized

Nooriala14 صاحب اين قلم، بابت اختراع و مطرح ساختن اصطلاح «انحلال طلبی» در برابر «اصلاح طلبی»، طعنهء بسيار ديده و هرچه هم که کوشيده است تا توضيح دهد که اين «اصلاح طلبی» که در حکومت اسلامی و بوسيلهء بخشی از «اسلاميست های گاه دور افتاده از قدرت» مطرح شده و صحت آن مورد انکار اوست نمی تواند معادل واژهء «رفرميسم» فرنگی باشد، به خرج برخی از دوستان اش نرفته و، در نتيجه، وقتی او سخنی عليه «اصلاح طلبان حکومت اسلامی در ايران» می گويد، بعضی ها چنين تصور می کنند که او مشغول مخالفت با «اصلاح طلبی» (به معنی اعم ِ «رفرميسم») است.

همچنين، از آنجا که در «فرهنگ سنتی سياسی» مفهوم «رفرم» در مقابل مفهوم «رولوسيون» (يا «انقلاب») قرار دارد، چنين نتيجه گرفته می شود که من ِ صاحب اين قلم معتقدم که «در ايران بايد انقلاب کرد» اما، در عين حال و به دلايلی که روشن نيست، از بيان آشکار اين عقيده تن می زنم و بجای «براندازی» (که گويا از اضعاف انقلابی گری است) از واژهء «انحلال طلبی» استفاده می کنم.

نتيجهء غائی اين تفسيرات و تلقيات هم اين شده که، از يکسو، «انقلابيون رسمی» بر من بتازند که با طرح «انحلال طلبی» می خواهم انقلاب شان را آبکی کنم و، از سوی ديگر، اصلاح طلبان وطنی اعلام کنند که انحلال طلبی همان انقلابی گری است که بصورتی «خجالتی» مطرح می شود.

البته معلوم است که مسئول اين همه سوء تفاهم، يا سوء مفاهمه، بايد خود من باشم؛ و اگر تا کنون در اين مورد شکی هم داشته ام هفتهء گذشته، در پی روياروئی با مورد حيرت انگيزی از اين سوء تفاهم، ديگر بايد به صحت اين ابهام آفرينی اذعان کنم. اما چرا هنوز در اين مورد مقاومت می کنم خود به بحث کوچکی مربوط می شود که بد نيست اين هفته در باب آن اشاره هائی داشته باشم.

نخست بگويم که من خود را مخالف پايدار «اصلاح طلبی در حکومت اسلامی» می دانم و فکر می کنم، يا می کرده ام، که اين نکته را مخاطبانم نيز تا کنون در مورد من پذيرفته اند. به همين دليل وقتی تصميم گرفتم، بعنوان سردبير نشريهء اينترنتی «سکولاريسم نو»، و تا فرا رسيدن انتخابات خرداد ماه سال جاری در ايران، بيشتر مطالب اين نشريه را به همين انتخابات اختصاص دهم، و به ناچار ناشر عقايد و نظرات اصلاح طلبان حکومت اسلامی نيز بشوم، فکر کردم که ممکن است رهگذری تصادفی، که من و اين نشريه را نمی شناسد، سری به آن بزند و، بخاطر برخورد با مطالب اصلاح طلبان اسلامی، خيال کند که اين يک سايت اصلاح طلبی مذهبی است و «نو»ی «سکولاريسم نو» آن هم به شکلی شعبده بازانه به آن نوع اصلاح طلبی که مدعی سکولار بودن هم هست اشاره دارد! اين بود که تصميم گرفتم، برای پيشگيری از هر سوء تفاهمی، يادداشتی را بر پيشانی صفحهء اول سايت بگذارم بدين مضمون که «سکولاريسم نو «اصلاح طلبی در حکومت اسلامی» را دشمنی با سکولار دموکراسی می داند». اما با کمال حيرت ديدم که اين يادداشت کوچک من صدای دوستی را در آورده است که هم از عزيزان من است و هم، در زمينهء طرح مفاهمی که امروزه جزء گفتمان سياسی اپوزيسيون شده، بر من و بسياری ديگر از کوشندگان سياسی حق پيشاهنگی و ارشديت دارد.

اين دوست، آقای سام قندچی است که سال ها است سايت «ايران سکوپ» را اداره می کند و، علاوه بر نقل مطالبی که از ديگران می پسندد، سايت خود را به مجموعهء بزرگی از نوشته های نغز خويش تبديل کرده است. و ايرادی که او به جملهء اخير من گرفته نيز در يک چنين پاراگرفی خلاصه می شود: «»اصلاح طلبی»، چه «مترقی» باشد و چه «ارتجاعی»، … «در حکومت اسلامی» است؛ چرا که دولت در ايران همين جمهوری اسلامی است. [و] اگر کسی نخواهد اين حکومت را از طريق اصلاحات تغيير دهد در آن صورت يا خواستار انقلاب است يا در پی جنگ».

ديدم، ای داد بی داد، قندچی گرامی من معتقد است که دوست او، که من باشم، با اعلام مخالفت خود نسبت به «اصلاح طلبی در همين حکومت اسلامی»، يا انقلابی شده است و يا جنگ طلب؛ و، در همينجا بود که از خود پرسيدم: «تو اگر نتوانسته ای دوست همدل و همفکرت را دچار ابهام نکنی چگونه می توانی اميدوار باشی که مخاطبان ديگرت از مواضع تو دچار گيجی نشوند؟!»

و، گيج اين پرسش، پس از اندکی تأمل در نوشتهء قندچی، متوجه وجود «يک جفت اصطلاح جديد سياسی» و «دو گزارهء نظری» شدم که هم برای من تازگی داشتند، هم می توانستند کليد حل معما شوند، و هم يکی از آنها چندان از فکر من دور نبود اما ديگری فرسنگ ها با جهان ذهنی من فاصله داشت. توضيح می دهم.

***

به نظر من، می توان با موجوديت و تفکيک پذيری دو نوع اصلاح طلبی ِ ارتجاعی و ترقی خواهانه موافق بود؛ چرا که اصل اين روند به موضوع (يا «سوژه»ی) اصلاح طلبی بر می گردد و، متقابلاً، ماهيت اصلاح طلبی نيز بوسيلهء شناخت ماهيت و سمت و سوی آنچه که قرار است اصلاح شود قابل تشخيص است. پس برای تشخيص و تفکيک دو نوع اصلاح طلبی ِ ارتجاعی و ترقی خواهانه بايد دارای «معيار» ها و «محک» ها و «وجه انشقاق» هائی بود که به ماهيت «موضوع اصلاح» و يا «هدف اصلاح» مربوط می شوند.

حال بايد ديد که معيار و محک و وجه انشقاق دو صورت از اصلاح طلبی در نزد آقای قندچی چيست. او توضيح در مورد اين نکته را به مقاله های قديمی تر خود حواله می دهد. مثلاً، به مقاله ای در ده سال پيش، که طی آن نوشته است: «آنچه برای [امانوئل] کانت مهم بود ترقی و پيشرفت، حقوق بشر و آزادی های فردی بود و کوشش او در رفرم، دستيابی یه اين «اهداف» بود، و وقتی «انقلاب ِ» کیير فرانسه اين اهداف را برگزيد، کانت از «انقلاب» دفاع نمود و از آن زمان تا دو قرن بعد از آن،  انقلاب و ترقی مترادف تلقی مي شوند، در صورتي که حتی خود کانت رفرميست بود. ولی برای او هدف، ترقی و آزادی های فردی بود. آنچه در ميان روشنفکران ما، هم در 57 و هم امروز (1382) فراموش شده، «هدف» ترقی خواهی بوده است، و در 57 از مرتحعين اسلامگرا نظير خمينی پشتيبانی کردند چرا که هر دو خواهان انقلاب بودند، و امروز از مرتجعین بعثی – مذهبی، نظير آقاجری، دفاع مي کنند چرا که هر دو خواهان اصلاحات هستند؛  و هر دو بار فراموش کرده اند که «هدف» چيست،  و مردم را به بيراهه کشيدند، يک بار با فرياد انقلاب و اين بار با فرياد اصلاحات».

بدينسان، من چنين می فهمم که «وجه فارق ِ» مورد نظر آقای قندچی «ترقی خواهی» است و ما در هر برهه از زمان بايد از هر انقلابی و هر اصلاح طلبی که اهل ترقی خواهی باشد حمايت کنيم. اين آن قسمت از سخن آقای قندچی است که مورد توافق من نيز هست.

من اما در مورد صحت آن بخش از نظر ايشان مبنی بر اينکه «اصلاح طلبان ترقی خواه در همين حکومت اسلامی هم وجود دارند» شک دارم. متأسفانه ايشان در نوشته های خود چندان نمونه ای از اين نوع اصلاح طلبان ترقي خواه ِ موجود در دل حکومت اسلامی عرضه نکرده اند و من هم هر چه با معيار «ترقی خواهی» ايشان جمع اصلاح طلبان درون حکومت اسلامی را محک می زنم چيزی از ترقی خواهی آنان دستگيرم نمی شود. اتفاقاً خود آقای قندچی هم در همان مقالهء ده سال پيش «تمام اصلاح طلبان حکومت اسلامی» را «ارتجاعی» يافته و بر چهره شان خط ابطال کشيده اند. ايشان در آن زمان نوشته اند: «اگر قبل از انقلاب 57 بزرگترين اشتباه  روشنفکران ايران برابر پنداشتن انقلاب و ترقی بود،  از دوم خرداد 76  تصور غلط جديدی در میان روشنفکران ايران رايج شده و آن هم  برابر انگاشتن رفرم و ترقی است… اگر اصلاحات ميرزا تقی خان اميرکبير سمبل خواست های مترقی ترين بخش های جامعهء ايران بود، مواضع اصلاح طلبان حکومتی جمهوری اسلامی سمبل درخواست های ارتجاعی بخش های عقب ماندهء جامعه ايران است و اينها حتی از حضور امثال محتشمی و خلخالی در صفوف خود ابايی نداشته اند. در عرصهء سياست اقتصادی [نيز] اينان از همتايان به اصطلاح سرسخت خود دست کمی ندارند و در عرصهء سياست خارجی نيز با نيروهای اسلامگرا در جهان سمت گيری کرده و به انزوای ايران دامن زده اند».

حال، در غياب ارائهء نمونه ای روشن از اصلاح طلبی ترقی خواهانه در درون حکومت اسلامی، حق آن است که از خود، يا از نويسندهء سطور فوق، بپرسيم که چگونه شده که ايشان جملهء مرا مبنی بر اينکه «سکولاريسم نو «اصلاح طلبی در حکومت اسلامی» را دشمنی با سکولار دموکراسی می داند» اشتباه دانسته و متذکر شده اند که «اصلاح طلبی، چه مترقی باشد و چه ارتجاعی، … در حکومت اسلامی است؛ چرا که دولت در ايران همين جمهوری اسلامی است»؟

من، در کوشش برای يافتن پاسخی مناسب اين پرسش، می خواهم نظر خود را در مورد مشکلی که آقای قندچی ـ شخصاً و بعلت مفروضاتی که مطرح کرده اند ـ آفريده اند بيان کنم. از نظر من، ذهن منطقی ايشان به ايشان می گويد که «آقا! وقتی می خواهيم چيزی را اصلاح کنيم نمی توانيم موضوع اصلاح خودمان را از بيرون آن «چيز» بياوريم. اصلاح طلبی يعنی قرار گرفتن در وضع موجود و کوشش برای اصلاح آن. پس موضوع اصلاح طلبی در زمان فعلی کشور ما هم نمی تواند خود حکومت اسلامی نباشد». بر اين قياس است که آقای قندچی نتيجه می گيرد که لازم است ما هم در داخل «اصلاح طلبان همين حکومت» به جستجوی «اصلاح طلبان مترقی» برآئيم و بيهوده بر همهء اصلاح طلبان داخل حکومت خط بطلان نکشيم.

اين «خط فکر منطقی» اما ـ به نظر من ـ به يک نکته توجه ندارد و آن هم اينکه «يک امر ضد ترقی خواهی» را نمی توان اصلاح مترقيانه کرد و، در نتيجه، اصلاح طلبی در حکومت اسلامی چيزی جز همانی نيست که ايشان از آن با نام «اصلاح طلبی ارتجاعی» ياد کرده اند وشکل دومی ندارد. يعنی، اگر کسی «اصلاح طلب مترقی» است نمی تواند «همين حکومت» را اصلاح کند.

***

اما می دانم که ايشان ممکن است در پاسخ من بگويند که «پس تو يا انقلابی هستی و يا جنگ طلب!» و بدين سان قطار گفتگوی ذهنی ما روی ريل جديدی بيافتد که بد نيست اندکی نيز به آن بپردازم.

من بجای تقسيم اصلاح طلبی به دو نوع ارتجاعی و مترقی، همواره گفته ام که در حکومت اسلامی اساساً نمی توان از رفرميسم به معنای رايج و مترقی آن سخن گفت و اسلاميست های خط امامی، با استفاده از معنای ترقی خواهانهء رفرميسم، و شناساندن خود بعنوان اصلاح طلبانی که نام شان از ترجمهء واژهء رفرميسم به فارسی برآمده، يک سوء تفاهم بزرگ را رقم زده اند. عقيده داشته ام و دارم که اينها اساساً «رفرميست» نيستند و بيشتر نوعی بزک کنندهء يک عجوزه و تعميرکار نقش ايوان يک عمارت از پايه ويرانند و اطلاق رفرميست به آنها نوعی اهانت به رفرميسم محسوب می شود.

اما ممکن است در مقابل اين احتجاج گفته شود که «مگر نمی شود کسی بخواهد يک نهاد غيرمترقی يا ضد ترقی را اصلاح مترقيانه کند؟» و من می گويم نه، نمی شود. اين «اصلاح طلبی ارتجاعی» که دوست من اختراع کرده است همان «بزک عجوزه و تعميرکاری نقش ايوان يک عمارت از پايه ويران» و رفرميسم تلقی نمی شود.

بنا براين، من بجای آنکه چراغ بردارم و در ظلمات حکومت اسلامی دنبال «اصلاح طلب مترقی» بگردم، از همينجا که ايستاده ام می گويم «بيهوده مگرديد؛ که آنچه می جوئيد يافت می نشود». و به همين دليل ساده نيز هست که، همچنان، از جمله ای که بر پيشانی سايت سکولاريسم نو آمده دفاع می کنم که: «سکولاريسم نو «اصلاح طلبی در حکومت اسلامی» را دشمنی با سکولار دموکراسی می داند». دقت کنيد که من از دشمنی رفرميسم با سکولار دموکراسی سخن نمی گويم بلکه از «اصلاح طلبی در حکومت اسلامی» حرف می زنم و، در واقع، مشغول دفاع از رفرميسم ترقی خواهانه بطور کلی، و حمله به رفرميسم ارتجاعی مورد خشم آقای قندچی، هستم.

***

و همين نکته مرا به اصطلاح «انحلال طلبی» و رابطهء ان با «انقلاب طلبی» بر می گرداند و توضيح می دهم که اگر معيار تشخيص ارتجاعی از مترقی در نزد آقای قندچی «ترقی خواهی» است معيار من نيز، در تشخيص سکولار دموکراسی از انواع ديگر نحله های حکومتی، اين باور است که استقرار سکولار دموکراسی مآلاً حکومت مذهبی ـ ايدئولوژيک را «منحل» می کند و اينکه چگونه به اين «انحلال» می رسيم به اين بحث مربوط نمی شود.

از نظر من، «انحلال طلبی» همواره از رفرميسم (به معنی کوشش برای ايجاد تغييرات بدون هدف ساختارشکنی) آغاز می شود اما در طی حرکت خود، بر اثر واکنش حکومت های استبدادی، متحول می شود و اين واکنش ها آن را به مراحل مختلفی از مقاومت و نافرمانی مدنی گرفته، تا شورش و قيام، تا جنگ مسلحانه و تا انقلاب می کشاند. در اين مسير هر کجا که حکومت مذهبی ـ ايدئولوژيک فرو ريخت خود بخود مقصود «انحلال طلبی» حاصل شده است. من نه اعتقاد دارم که لازم است، از ابتدا، با اصرار بر «مبارزات خشونت گريز» خود را در برابر حکومت سرکوبگر خلع سلاح کرد و نه باور دارم که سرنگونی حکومتی اين چنين تنها از راه انقلاب (و يا به زعم آقای قندچی از طريق جنگ) حاصل می شود.

بدين سان از نظر من «انحلال طلبی» در برابر حکومت اسلامی عين «ترقی خواهی» است و اگر کسی ترقی خواهی را چراغ راه مبارزهء خود عليه حکومت اسلامی می کند ديگر نمی تواند «در داخل همين حکومت» دست به اصلاحات بزند.

***

در عين حال، همينجا گفته باشم که اگرچه آقای قندجی می نويسند که «معنای مفاهيمی نظير «اصلاحات» و «انقلاب» در علم سياست بسيار روشن است و نمی شود با بازی با اين کلمات بحث اصلی را مخدوش کرد»، و منظورشان نيز تقابل بلاترديد اين دو مفهوم است، من اما اعتقاد دارم که، در عصر ما، اين دو مفهوم ديگر و حتماً در برابر هم قرار نمی گيرند و صرفاً دو مرحله از «يک روند واحد» را تشکيل می دهند.

در جريان جنبش سبز، شعار «رأی من کو؟» يک شعار اصلاح طلبانه (هر چند، بخاطر ساختار حکومت اسلامی، بی محتوا) بود اما همان مردمی که اين شعار را سر داده بوند فقط چند ماه بعد خواستار «جمهوری ايرانی» و «مرگ ولايت فقيه» شدند. آنچه اين حرکت را از «اصلاح طلبی» به سوی «انقلابی گری» (يا، به تعبير مهندس موسوی، «ساختارشکنی») راند نه ارادهء آگاهانهء مردم، که واکنش حکومت در برابر مردم، بود. و در همين روند نيز بود که جنبش شادمانه و متمدنانه و خشونت گريز روزهای پيش و پس انتخابات بر اثر واکنش های سرکوبگرانهء حکومت به خشونت کشيده شد. حکمتی که می توان از اين مثال آموخت آن است که، در واقع، «هيچ عاقلی خواست خود را از ابتدا با خشونت مطرح نمی کند!»

خوشبختانه ما اکنون در مقطعی از تاريخ معاصر خود قرار گرفته ايم که، چه بخواهيم و چه نه، «اصلاح طلبی ِ داخل همين حکومت» بزودی، و در طی انتخابات سال جاری، ماهيت و نقش خود را نشان خواهد داد. اميد من آن است که البته حرف آقای قندچی درست از آب درآيد و در داخل اين حکومت هم کسانی با مقاصدی ترقی خواهانه به فکر اصلاح آن باشند. من البته در اين مورد هيچ اميدی به اسلاميست های داخل و خارج قدرت در ايران ندارم و سراسر اين طيف بخون کشانندهء کشور و ملت ايران را «ارتجاعی» که سهل است، ماقبل تاريخی و بازماندگان دوران وحش می دانم و می خوانم.

و از اين منظر که می نگرم می بينم که «اصلاح طلبی مترقی» آقای قندچی با «انحلال طلبی ِ مورد درخواست ما سکولار دموکرات ها» تفاوت چندانی ندارد و نتيجهء آن هم چيزی جز يک «انقلاب سياسی» نيست، اصلاح طلبی مترقی در برابر سنگواره ای به نام حکومت اسلامی چيزی جز خواستاری فروپاشی مبانی و ساختارهای اين حکومت نيست.  حال اگر انحلال طلبی را بدين معنا بگيريم، من با افتخار خود را ساختارشکن، برانداز و انقلابی می دانم و اعتقاد دارم که راه جلوگيری از جنگ و انهدام و تجزيهء کشورمان نيز از سر منزل همين «انحلال طلبی انقلابی» آغاز می شود.

 نویسنده : اسماعیل نوری علا 

F0BDE015-84E8-4F3F-8A50-7DF0EB77A658_w640_r1_s سال 92 در حالی پیش چشم مردم بخت برگشته ماه آغازین خود را پشت سر می گذارند که به رسم نامیمون 19 ساله اخیر علی خامنه ای در اولین روز فروردین، ضمن برشمردن نکاتی که به ظن خویش می تواند گره گشای مشکلات جاری کشور باشد، بیان فهرستی از نصایح توخالی را با شعاری جهت دار به پایان می رساند. امسال شعار «خلق حماسهء سیاسی و اقتصادی» در شرایطی از سوی رهبر حکومت خودکامه مطرح می شود که با توجه به موقعیت کشور، علی الخصوص در چهار چوب سیاسی و اقتصادی، نمایی جز بحران روزافزون را متصور نمی سازد. اما در این رهگذر چه فاکتورهایی از منظر علی خامنه ای و دستگاه عریض و طویل «بیت رهبری»، می تواند بستر ساز حماسه، البته به تعبیر تصمیم سازان رژیم، قلمداد شود؟

بحران اقتدار حکومت پیش چشم سردمداران اش آنجایی نمود بیشتری پیدا می کند که بی تفاوتی مردم نسبت به آرمان های نظام، خردادی کابوس وار را پیش رویشان رقم زند. اما پرسش اینجاست که آیا صحنه گردانان حکومت راه گریزی برای فرار از این مهلکه و خلق آنچه حماسه می پندارند می یابند یا خیر؟

طبیعی ست که يک ضلع مثلث انتخابات، که اصول گرایان باشند، به تصور نگارنده با کثرت نامزدهایشان نخواهند توانست در بهترین حالت بیش از 10 تا 15 درصد واجدین شرایط را پای صندوق رای بکشانند. احمدی نژاد و ممدوحش «مشایی» ضلع دیگر این مثلث محسوب می گردند. این طیف، برای رسیدن به مقصد، اقشار کم درآمد و حاشیه نشین را نشانه گرفته و می کوشد در این راه از سدی همچون شورای نگهبان عبور کند. شورای نگهبان و نظارت استصوابی اش مهم ترین چالش پیش روی احمدی نژاد لحاظ می شود، از این رو رئیس منتصب دولت را بر آن داشته تا از هم اکنون مسیرهایی برای تحت فشار گذاشتن فیلتر حکومت در راستای تایید صلاحیت مشایی برگزیند. احمدی نژاد به همین منظور تاکتیکی را انتخاب نموده که به نوعی از سخنان رهبری حکومت علیه شورای نگهبان تابع وی بهره می جوید.

رئیس دولت در جمع استانداران گفته که:« همانگونه که رهبری تاکید کرده باید همهء سلایق در انتخابات حضور داشته باشند، ملت انتخاب خود را انجام دهد، همه باید مراقب باشند و در جهت تشویق انگیزه های حضور و مشارکت بالای مردم حرکت کنند »… وی در جایی دیگر و در جمع مردم سمنان بیان کرده است که: «انتخاب حق مردم است، مقام رهبری گفتند من یک رای بیشتر ندارم! اما یک عده می گویند نطر رهبری این است که این شخص بیاید و آن شخص نیاید. به شما چه مربوط است؟!»

همانگونه که ملاحظه می شود، احمدی نژاد با این رویکرد،  تفسیر خود از حضور همهء جریان ها و سلیقه ها را به شورای نگهبان گوشزد می کند که با رد صلاحیت کاندید مورد نظرش، مانع از حضور این طیف و حامیان اش در انتخابات نشود تا به شکوه برگزاری انتخابات، یا همان حماسهء مورد نظر «آقا»، خدشه وارد نگردد. از طرفی دیگر، با بیان حق «مردم» از شرکت در انتخابات (و نه حق رهبر) تاکید می کند که ارادهء مردم بر آنچه می گزینند حتی از خواست رهبر و شورایی مانند نگهبان بالاتر است. اینکه احمدی نژاد با خط مشی رندانه اش  در تلاش باشند تا مردم را در برابر خامنه ای و تصمیم سازان نظام قرار دهد به رفتار عملی نیاز دارد تا خود و جریان اش را دارای اقبال عمومی نشان دهد. و هدف احمدی نژاد از دعوت دولتی ها و اقشاری که به نوعی به خانوادهء دولت منتسب می شوند در مکانی مانند استادیوم 100 هزار نفری آزادی به همین منظور صورت پذیرفته است؛ گرچه اين امر آنچنان که تصور می شد مورد استقبال قرار نگرفت اما همین موضوع نیز قبل از آن با واکنش منفی اصول گرایان، فرمانده نیروی انتظامی و رئیس قوه قضائیه رو به رو شده بود. صادق لاریجانی، که سابقهء نزاع علنی با احمدی نژاد را در این یک سالهء اخیر به همراه دارد، بر جرم بودن برگزاری این همایش به علت صرف هزینه های سنگین تاکید کرده است و، از سوی دیگر، علاءالدین بروجردی، نمایند نام آشنای مجلس!، صرف برگزاری این همایش را برای رد صلاحیت برگزار کنندگان آن کافی می داند. با بیان این نکات، حال این احمدی نژاد است که تعیین می کند هنوز با تاکتیک «رأی ملت بالاتر از هر شاخصی است» حرکت کند و یا قاعدهء بازی را با اتخاذ روشی دیگر تغییر می دهد.

اما آن طرف میدان، یعنی در اردوگاه اصول گرایان و نامزدهای بظاهر مستقل نیز اوضاع سیر مطلوب خامنه ای را طی نمی کند. کثرت نامزدها، که تعدادشان اکنون به بیش از 20 نامزد باالقوه می رسد، انتقاد نظریه پردازان این طیف را بر انگیخته است. احمد توکلی، از صاحب نظران اصول گرا، با کنایه ای خطاب به نامزدها در این باره گفته: « گویی حضرت جبرئیل به دیدار برخی می آید که آنها با چنین قطعیتی از احساس و تکلیف شرعی برای نامزدی در انتخابات سخن به میان می آورند!»… روزنامهء کیهان نیز در مطلبی تعداد فزایندهء نامزدها را موجب «گم شدن پاسخ های معطوف به حکمت و مصلحت و عقلانیت به جهت شلوغی تبلیغات طرفین می داند که به حیرت و سردرگمی مردم می انجامد!» در همین راستا علی سعیدی، نمایندهء ولی فقیه در سپاه و از مطرح کنندگان تئوری مهندسی معقول و منطقی انتخابات، از تعداد نامزدها ابراز نگرانی کرده و خواهان اتحاد و ائتلاف آنان و معرفی نامزد واحد شده است.

با این وجود آیا کثرت نامزدها را می توان تنها نگرانی اصول گرایان دانست؟ تصمیم سازان این طیف پیش از این در محافل رسمی و غیر رسمی به صراحت از رد صلاحیت نامزد طیف های رقیب، اصلاح طلب (مشخصاً خاتمی) و دولتی ها (آنچه که به رحیم مشائی اشاره دارد)، سخن به میان آورده اند اما باز هم آيا این رویکرد می تواند پایان چالش پیش روی اصول گرایان حامی خامنه ای باشد؟

مسلماً خیر. با نگاهی به موضع اخیر احمد علم الهدی، امام جمعه مشهد و از حامیان جبهه پایداری، و مصباح یزدی می توان به نکاتی در این ارتباط دست یافت. وی در جایی با انتقاد تند نسبت به نامزدهای ائتلاف برای پیشرفت (ولایتی، قالیباف و حداد عادل) آنان را «ساکتین فتنه» نامیده و خواستار عذر خواهی شان از مردم بابت سکوت و همراهی با موسوی و کروبی در حوادث انتخابات گذشته شده است! این شماتت علم الهدی در حالی صورت می پذیرد که بسیاری از نظریه پردازان نظام بخت نامزد نهایی ائتلاف مذکور را برای به دست گرفتن سکان ریاست دولت بیش از اصول گرایان دیگر می دانند. اگر این کدهای ذکر شده را در کنار تحرکات خاموش علی اکبر ولایتی و آنچه در مورد وی از رویکرد ایجاد راهی پشت پرده برای رابطه با لابی های آمریکایی،  بدون گذر از مسیر خامنه ای و اظهار نظر باهنر، دیگر نامزد مطرح اصول گرا که گفته بود: «دولت من «دولت آقا اجازه» نخواهد بود» قرار دهیم، به خوبی می توان دریافت که خامنه ای و حامیان نزدیک او حتی در ارتباط با تحرکات و مواضع اصول گرایان بر سر کسب قدرت نیز بی دغدغه نخواهند بود؛ دغدغه ای که محمد یزدی، از نزدیکان رهبر حکومت و عضو شورای نگهبان، در گفته هایش نمی تواند پنهان کند: « باید مراقب باشیم با این کثرت نامزدها و عدم توجه به نتیجه انتخابات شخصی رئیس جمهور نشود که هر روز مشکل ایجاد کند!»

به راستی مقصود از «درگیری» و «مشکل» که از سوی عضو شورای نگهبان  که اختیار رد صلاحیت نامزدهای غیر خودی و خارج از خط ولایت را بر خود قائل است مطرح می شود چه می تواند باشد؟ چگونه است که با وجود ولی فقیه و، به گفتهء ایشان، درایت و عنایت او بر همهء امور باز هم باید نگرانی باعث تشویش خاطر تصمیم سازان بیت و نظام شود؟

با نظر بر مطالب بیان شده و کنکاش در آنچه پیش از این از پایان فصل الخطابی علی خامنه ای عیان گردیده بود، از باب تذکر ها و توصیه ها و تهدید های پی در پی وی به منظور کنترل ثبات از دست رفته نظام، تنها به یک فاکتور مهم خواهیم رسید و آن اینکه شعارهایی که از سوی رهبر حکومت تمامیت خواه همه ساله مطرح می گردد بیش از پیش ماهيتی بی تفاوت و عمل ناگرایانه به خود گرفته است. و اینگونه است که محمد حسن آصفری، عضو کمیسیون امنیت ملی مجلس، تاکید می کند که: «سال هاست از فرمایشات رهبری تنها در حد چاپ بنر و برگزاری همایش استفاده می شود.» اين اظهار نظر نمایندهء گوش به زنگ رهبر خود بیانگر آن است که در 19 سال نامگذاری سال ها از سوی علی خامنه ای تنها جنبهء تشریفات داشته و نه بیش از آن…

هراس انگیز ترین چالشی که اکنون ارکان نظام، از رأس تا بدنه، دست به گریبان آنند «بحران اقتدار» است؛ اقتداری که گرچه از ابتدا بر پایهء قتل و جنایت و رعب و وحشت و نه حمایت اجتماعی بنا شده بوده اما امروز به پایین ترین سطح خود رسیده و راهی را گشوده که بازگشت ناپذیر است.

         به قلم مهدی رود