بایگانیِ سپتامبر, 2012

Elahe-Boghrat-July12C در سال‌های گذشته نیز هر بار که خطر جنگ و نگرانی از  تجزیه ایران، که از سوی خود جمهوری اسلامی نیز به شدت به آن دامن زده می‌شود، نه تنها به عنوان یکی از پیامدها بلکه به مثابه یکی از اهداف یک جنگ احتمالی ، جدی می‌شد، زبان‌ها و قلم‌ها به کار می‌افتاد تا در جنگی که اصلی‌ترین جبهه‌اش علیه مردم ایران گشوده خواهد شد، از جمله علیه کسانی که در استان‌های مرزی کشور زندگی می‌کنند، افرادی «غیور» از اروپا و آمریکا به میدان بیایند و برای «حفظ وطن» جانب جمهوری اسلامی را بگیرند! بدون آنکه هرگز پاسخ دهند که اولا این «غیرت» را در کدام جبهه می‌خواهند به نمایش بگذارند و ثانیا، چگونه می‌توان علیه یک جنگ و جنگ افروزانش با مسببانِ آن همراه شد!

این جنگ، آن جنگ نیست!

نه این جنگ احتمالی، که در مورد افغانستان و عراق و لیبی و سوریه از احتمال به واقعیت تبدیل شد، مطلقا به آن جنگ واقعی که 32 سال پیش در 31 شهریور 1359 آغاز شد، شباهت دارد، نه این جهان، آن جهان سه دهه پیش است، نه حکومت آن حکومتی است که هنوز دستش برای همگان رو نشده بود و مهم‌تر از همه، نه ایرانیان دیگر آن ایرانیانی هستند که زن و مرد، پیر و جوان، از سراسر کشور و از هر قوم و مذهب و با هر عقیده سیاسی، علیه تجاوز به خاک ایران بسیج شدند. این بار، هم «متجاوز» و هم «جبهه»، چه کسی را این واقعیت خوش بیاید چه نیاید، با آن «تجاوز» و آن «جبهه» تفاوت هم کمّی و هم کیفی دارد. کسانی که نمی‌خواهند این تفاوت را ببینند، طبیعتا با عوضی گرفتن موقعیت گمان می‌کنند، برای اثبات میهن‌دوستی‌شان راهی جز قرار گرفتن در «جبهه جمهوری اسلامی» وجود ندارد. ولی همانقدر که میهن دوستی طرفداران طالبان و صدام و قذافی و اسد ثابت شد، عشق اینان نیز به وطن جایی در این جنگ احتمالی خواهد یافت!

پیوستن به جبهه‌ای که خود مسببّ اصلی جنگ است، گذشته از آنکه جز ننگِ ابدی به دنبال نخواهد داشت، اساسا خلاف عقل سلیم است! این سیاست جمهوری اسلامی و مدافعان آن است که از یک سو با جنگ ‌افروزی و ماجراجویی، نفت بر آتش درگیری‌های منطقه و تهدید علیه ایران می‌ریزد و از سوی دیگر با بزرگ کردن خطر تجزیه (که واقعا محافلی مدافع آنند) تلاش می‌کند حتا از میان مخالفانش که به اندازه کافی دچار پراکندگی هستند، به یارگیری بپردازد. ارائه این تصویر که ایران پس از جمهوری اسلامی قطعا و بی‌تردید دچار وضعیتی بدتر از امروز خواهد شد، باید جامعه و هم چنین برخی مخالفان، معذرت می‌خواهم، دمدمی مزاج، بی‌عرضه و بی‌کفایت رژیم را از یک سو نسبت به ناتوانی و بی‌برنامگی خود و از سوی دیگر درباره اقتدار محتوم جمهوری اسلامی متقاعد سازد.

این طلسم را البته می‌توان شکست لیکن به پشتوانه آگاهی و خردی که متأسفانه هنوز حدّ لازمِ آن در میان ایرانیان مدافع دمکراسی و حقوق بشر دیده نمی‌شود. سیاست و اقدام سیاسی کاریست عظیم که به تجربه خود ایرانیان از چهار نسل موجود و به تجربه تطبیقی زمانی (تاریخ) و مکانی (کشورهای دیگر) نیاز دارد.  از توان همه، زن و مرد، پیر و جوان، چپ و راست، قومی و مذهبی، سبز و آبی، سرخ و سفید، بریده از رژیم و معترض به آن و مخالف سرسختِ آن، باید بهره گرفت. این هنرِ سیاست و سیاستمدار است که بتواند همه کسانی را که به برقراری دمکراسی (با یک تعریف مشترک) در ایران اعتقاد دارند، زیر یک چتر گرد آورد و جبهه‌ای وسیع علیه جمهوری اسلامی بگشاید، آن هم پیش از آنکه جبهه جنگی چون افغانستان و عراق و لیبی و سوریه و… در ایران گشوده شود. هنری که هنوز هنرمندان خود را نیافته است!

جبهه ایران، جبهه جمهوری اسلامی نیست!

اول شهریور بود که روزنامه انگلیسی دیلی تلگراف به نقل از منابع امنیتی اعلام کرد سیدعلی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، به فرماندهان سپاه قدس که همان گونه که از نام‌اش پیداست، هدفی فراتر از مرزهای ایران را دنبال می‌کند، دستور داد با توجه به وضعیت سوریه و احتمال سقوط رژیم بشار اسد و پیامدهای آن برای جمهوری اسلامی، عملیات علیه غرب و هم پیمانان آن را که از مخالفان بشار اسد حمایت می‌کنند، گسترش دهد. منظور از «هم پیمانان غرب» از یک سو کشورهایی مانند ترکیه و عربستان و قطر، و از سوی دیگر حکومت‌های تازه به قدرت رسیده در کشورهای مسلمان نشین آفریقا، به ویژه مصر و لیبی است. به گزارش دیلی تلگراف، در جلسه شورای امنیت ملی که با حضور خامنه‌ای برگزار شد حتا بر این موضوع تأکید گشت که باید به کشورهای غربی مانند آمریکا و بریتانیا و متحدان آنها  هشدار داد که در صورت سرنگونی رژیم اسد، از «مصونیت» برخوردار نخواهند بود.

در هفته‌های گذشته، همراه با افزایش عملیات تروریستی در افغانستان و عراق و حتا ترکیه و هم چنین آنچه در سالروز 11 سپتامبر در قاهره و طرابلس و سپس در یمن و کشورهای اسلامی دیگر در حمله به سفارت‌خانه‌های آمریکا روی داد، می‌توان این نتیجه را گرفت که از یک سو جمهوری اسلامی نسبت به سرنگونی رژیم بشار اسد اطمینان یافته و از سوی دیگر، سپاه قدس در فاصله اندکی، عمل به رهنمودهای «رهبر» را آغاز کرده است!

به این ترتیب توجه سیاسی و رسانه‌ای از سوی رژیم بشار اسد و برنامه اتمی رژیم که در کشاکش این هیاهو قطعنامه تازه‌ای علیه خود از سوی آژانس بین‌المللی انرژی اتمی دریافت کرد، به سوی کشورهای «بهار عربی» و یا متحدان تازه و اسلام‌گرایان دوستِ غرب معطوف شد! موج سازمان‌یافته نفرت‌پراکنی و سخنرانی‌های تبلیغاتی علیه آمریکا و غرب در جمهوری اسلامی بالا گرفت. منظره‌ای که پیش روی ماست اما برخلاف توهمات جمهوری اسلامی، سیاست جهانی را نسبت به رهنمودهای ترکیه و عربستان سعودی درباره رژیم ایران بیشتر متقاعد می‌کند: رژیم‌های دوقلوی سوریه و ایران را باید از سر راه برداشت! آیا در این میان، نمایش فیلم جنجالی «بی‌گناهی مسلمانان» در اتحاد ناخواسته اما ناگزیرِ افراطیون اسلامی و یهودیان افراطی، پوست خربزه‌ای است که به زیر پای باراک اوباما انداخته شده تا او را در انتخابات ریاست جمهوری نوامبر با سر به زمین بزند؟ مگر نه اینکه اوبامای «دمکرات» همان سیاهِ مسلمان‌زاده هر دو سر طلاست که نه اسلامیست‌ها از وی دل خوشی دارند و نه یهودیان افراطی و نه «جمهوری‌خواهان» مسیحی؟!

فعل و انفعالات این کلاف سیاسی درهم پیچیده همراه با تشدید تحریم‌های سیاسی و اقتصادی که با قطع یکجانبه روابط دیپلماتیک از سوی کانادا ابعاد تازه‌ای یافت، برای ایران می‌تواند سرنوشت‌ساز باشد. ساده‌ترین راه برای هر کسی این است که به جای گشودن یک جبهه ملی و مدرن، خیلی راحت به یکی از جبهه‌های سنتی موجود بپیوندد: یا به جبهه جمهوری اسلامی برای مقابله با «تجاوز» و «تجزیه» یا به جبهه «متجاوزان» برای رهایی از «جمهوری اسلامی»! این هر دو اما خود مسئله هستند نه راه حل! نتیجه پیوستن به یکی از این دو جبهه را داریم در برابر چشم خود در افغانستان و عراق و لیبی و مصر می‌بینیم! دیگر چه باید گفت و چه باید کرد و دیگر چه اتفاقی باید بیفتد تا ایرانیان، جبهه مستقل خویش را در برابر جنگ‌افروزان داخلی و خارجی بگشایند، تا کسی مجبور نباشد در نبود این جبهه به جمهوری اسلامی و یا به بیگانه پناه ببرد؟!

بیش از شش سال پیش در شرایطی که تازه یک سال از ریاست جمهوری احمدی نژاد می‌گذشت و اصلاح‌طلبان می‌خواستند برای مقابله با خطرِ جنگ به دلیل مسئله هسته‌ای، «جنبش صلح» را «استارت» بزنند بدون آنکه اجازه داشته باشند درباره برنامه اتمی در جامعه روشنگری کنند، در مقاله «نه جنگ، نه جمهوری اسلامی» این نگرانی را مطرح کردم که با این سیاست‌ها سرانجام به «هم جنگ، هم جمهوری اسلامی» خواهیم رسید! امروز، شش سال دیگر با جمهوری اسلامی گذشت و جنگ نیز ظاهرا ناگزیر می‌شود!

پس از درگرفتن یک جنگ، که مانند جنگ ایران و عراق نیست و جبهه جمهوری اسلامی نیز همان جبهه ایران نیست، برای هر اقدامی دیگر بسیار دیر خواهد بود! پیش از آن باید جبهه دیگری را در برابر جنگ‌افروزان داخلی و خارجی گشود. نه در فضای مجازی و فیس بوک و تویتر و کمپین‌هایی که میلیون‌ها نام و امضای مجازی و غیرمجازی از آنها یک نیروی مادی و واقعی نمی‌سازد، بلکه در واقعیت و با نیروهای عملا موجود و یک دوجین فعال واقعی که خوشنامی و کارشناسی در رشته‌های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی  و علوم اجتماعی را در کارنامه خویش دارند و می‌توانند مورد اعتماد مردم قرار گیرند. اگر ایرانیان قادر به چنین اقدامی نیستند، پس نباید توقع داشته باشند تغییر مثبتی در شرایط موجود حاصل شود! درک این موضوع بسیار ساده است! می‌توان تا ابد حرف زد و نوشت و در بسیاری از آنها «خودشیفتگی» بیمارگونه خویش را در مصاف با «شاه» و «خمینی» ارضاء کرد. اگر «شاه» و «خمینی» کفایت نکرد، «خامنه‌ای» و «احمدی نژاد» را نیز بر آنها افزود، اگر باز هم کم بود، «تجزیه‌طلبان» و «فارس‌های شوونیست» و «یک وجب خاک» و «تمامیت ارضی» و «غرب» و «آمریکا» و «روسیه» و «چین» و پنجاه و هفتی‌ها و دهه شصتی‌ها و هشتاد و نودی‌ها را هم به آنها اضافه کرد. و نهایتا هم مسئله را با راه حل عوضی گرفت! جنگ، مسئله است. جمهوری اسلامی، مسئله است. تجزیه، مسئله است. راه حل را تنها در یک جبهه ایرانیِ متحد و ملی برای دمکراسی و حقوق بشر می‌توان یافت. برای تشکیل این جبهه، فردا دیر است زیرا هنگامی که دو هموطن به روی یکدیگر آتش می‌گشایند، دیگر فرصتی برای گفتگو نیست! پس «حق تعیین سرنوشت» چه می‌شود؟ آن را نه این «هموطنان» بلکه کسانی تعیین خواهند کرد که اسلحه در اختیار آنها گذاشته‌اند!

نویسنده : الهه بقراط 

Advertisements

shahbaz-nakhai3 هر روز که می گذرد جنایات رژیم بشار اسد در سوریه، با پشتیبانی همه جانبه و همدستی حکومت آخوندی حاکم بر میهن ما، ابعادی تازه می یابد و با سرعت و به بهای جان ده ها هزار انسان بی دفاع و بی خانمانی صدها هزار دیگر مراحل اعمال خشونت، سرکوب، جنایت، کشتار، قتل عام، نسل کشی و… یکی پس از دیگری با سرعت پشت سر گذاشته می شوند و به نظر نمی آید که جنون خونریزی و آدم کشی بشار اسد و شرکاء را جز سقوط  پایانی باشد.

آنچه که به دلخراشی این فاجعهء بزرگ انسانی می افزاید، ناتوانی و ناکارآمدی نهادهای بین المللی و منطقه ای، از جمله سازمان ملل و اتحادیه عرب، و بی عملی و مماشات تماشاگرانه کشورهای قدرتمندی است که وقتی از کشوری مانند لیبی بوی نفت به مشام شان رسید، همه زرادخانهء نیروهای متحدخود (ناتو) را بر علیه حاکم خودکامه آن بسیج کردند اما در مورد سوریه که پای دفااع از جان و امنیت مردمی آزاده و بی نهایت شجاع درمیان است حاضرنیستند گامی فراتر از محکوم کردن کشتار و لفاظی های بی خاصیت بردارند.

در حالی که کشتار روزانهء مردم در شهرهای سوریه و بمباران زمینی و هوایی خانه و زندگی آنان در روندی تصاعدی افزایش می یابد و شمار کشته شدگان که تا دو ماه پیش میانگین روزانه آن حدود 40-30 نفر بود به بیش از 100 نفر رسیده، اخضر ابراهیمی، جانشین کوفی عنان و نمایندهء سازمان ملل و اتحادیهء عرب برای سوریه، در مجمع عمومی سازمان ملل می گوید: «آمار کشته شدگان در سوریه بسیار بالا و فاجعه بار است». هم زمان، کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل نیز خبر از افزایش تصاعدی شمار پناهجویان می دهد. در حالی که از آغاز اعتراضات مردمی در ماه مارس 2011، شمار پناهجویان حدود 235 هزار نفر (میانگین 15 هزار نفر در هر ماه) بوده، در ماه اوت این شمار چندین برابر افزایش یافته است: «بیش از 100 هزار پناهجو در ماه اوت از سوریه به کشورهای همسایه گریخته اند».

این ناتوانی و ناکارآمدی نهادهای بین المللی و منطقه ای و بی عملی و مماشات کشورهای قدرتمند نسبت به کشتار روزانهء مردم شجاع سوریه چنان تلخ و گزنده و دور از شأن انسان قرن بیست و یکم است که هیچ کلامی برای بیان آن رسا نیست. یکی از اعضاء ارتش آزاد سوریه در این مورد می گوید: «ما هیچ وقت فراموش نخواهیم کرد که کمکی به ما نشد. ما هیچگاه فراموش نخواهیم کرد که هیچ کس به ما کمک نکرد و تاریخ را با خون خود نوشتیم».

تلخکامی مردمی که دنیا آنها را به حال خود رها کرده تا به وسیله رژیمی جنایتکار و حامیان جنایتکارترش کشتار شوند و خانه و زندگی شان بمباران گردد، منحصر به آنچه که از زبان عضو ارتش آزاد سوریه نقل شد نیست.  نویسندگان، هنرمندان و روزنامه نگاران عضو «کانون نویسندگان سوریه»، «تشکل هنرمندان و مبدعین برای آزادی سوریه» و «کانون روزنامه نگاران سوریه» نیز در بیانیه ای تلخ و غم انگیز مردم کشورهای عرب و ایران را مخاطب قرارداده و عدم حمایت موثر و بی عملی آنان را نکوهش کرده اند.  در بخشی از این بیانیه آمده است: «با پریشانی و خشم، بدین وسیله، تمامی نیروهای مردمی و وجدان های بیدار در کشورهای عربی را مخاطب قرار داده و از آنها انتظارداریم به هر شکل و از طریق تشکل ها و سازمان های مردمی، کانون های نویسندگان، هنرمندان، روزنامه نگاران، پزشکان و حقوقدانان و تمامی آنان که به گونه ای خود را بیانگر آرمان های ملی و مردمی می دانند، نسبت به یاری به مردم مبارز سوریه که به صورت روزانه در معرض نسل کشی و کشتارهای دسته جمعی قرار دارند برخیزند».

از فحوای بیانیه برمی آید که شمار «وجدان های بیدار» در کشورهای عرب آنقدر نبوده که حمایتی موثر از قیام دلاورانه مردم سوریه انجام داده باشد: «به این امید برای شما می نویسیم تا شما نیز به وظیفهء خود برای دعوت مردم عرب به تظاهرات خیابانی و اعتراض به کشتار مردم سوریه اقدام نمایید.  مردمی که توسط رژِیم «ال اسد» و در برابر دیدگان جهانیان به خاک و خون و نابودی گرفتار شده، اما اقدامی برای نجات آنها صورت نمی گیرد.  امیدواریم شما که در اندیشه، ادبیات، هنر و بیان همتبار ما هستید، پشتیبان مردم غمزده و سوگوار ما باشید چرا که برای توصیف جرایم هولناک جنایتکاران رژیم حاکم درحق مردم هیچ واژه ای در فرهنگ های لغت نمی توان پیدا کرد».

بیانیهء نویسندگان، هنرمندان و روزنامه نگاران سوریه به نکتهء مهم و حساسی اشاره می کند و آن شرکاء یا آمران جنایت های رژیم بشار اسد است: «باید به صراحت بگوییم که توطئه علیه مردم سوریه، توسط رژیم اسد به تنهایی صورت نمی گیرد. شرکای جرم این جنایت ها بدون شک رژیم حاکم بر ایران و حکومت روسیه هستند. این دو، با پول، اسلحه، مهمات و تمامی آنچه قاتلان و جنایتکاران بدان نیاز دارند از رژیم حاکم بر سوریه پشتیبانی می نمایند…  در هنگامه ای که روس ها سه بار حق حمایت از مردم سوریه را در شورای امنیت وتو نمودند، رژیم ایران بطور کامل هزینهء جنگ علیه مردم را تأمین نموده و ضمن پشتیبانی سیاسی از رژیم اسد، هزینهء مالی تأمین سلاح ها را به روسیه پرداخت نمودند».

نکتهء مهم دیگری که بیانیه برآن انگشت می گذارد، دست نشاندگی رژیم جنایتکار بشار اسد است: «حکام ایران که در واقع امر ارادهء سیاسی خود را بر سه پایتخت عربی یعنی بغداد، بیروت و دمشق تحمیل نموده اند، اینک خود گردانندهء آلت قتاله رژیم در سوریه هستند».  بیانیه این نکته را توضیح نمی دهد که هزینهء «تحمیل ارادهء سیاسی» و تبدیل شدن به » گرداننده آلت قتاله» با دزدی از سفره های مردم به فقر کشیده شدهء ایران تأمین می شود.

در فراز پایانی اين بیانیه، روی سخن با ما مردم ایران است؛ مایی که با سرکوب پذیری و عقب نشینی مان در برابر ولی مطلقه فقیه،خواه ناخواه، سهمی نه چندان کوچک از مسئولیت در کشتار جنایتکارانهء مردم سوریه را بر عهده داریم؛ مایی که موجب پيدايش این توهم در سید علی خامنه ای شده ایم که نتیجهء سرکوب، اگر در آن از هیچ جنایتی ابا نشود، می تواند موفقیت آمیز باشد.

برای پی بردن به این مسئولیت، توجه به این نکته ضروری است که اگر حمایت های حکومت آخوندی نبود، رژیم بشار اسد حداکثر بیش از دو – سه ماه دوام نمی آورد و شمار کشته شدگان مردم سوریه از کشته شدگان تونس و مصر – حداکثر 1000 نفر – فراتر نمی رفت.در این مورد، بیانیه با مهربانی و بزرگواری حساب مردم ایران را از حساب حکومت آخوندی جدا می کند و می نویسد: «همزمان با محکوم نمودن سیاست های رسمی [حکومت] ایران در قبال سوریه، نباید انقلاب جوانان ایرانی به همراهی جنبش سبز در ایران را از یاد ببریم. مردم آزادهء ایران همراه و همیار ما در راه مبارزه برای آزادی هستند. از آنان انتظار داریم برای یاری مردم سوریه، در چارچوب آرمان های والای انسانی خود بپاخیزند».

و سرانجام، بیانیهء نویسندگان، هنرمندان و روزنامه نگاران سوریه با این عبارات به پایان می رسد که: «انتظار می رود خطاب به رژیم حاکم برایران بگویید: به نام ایرانیان، مردم سوریه را نکشید»!

نویسنده : شهباز نخعی 

 download در سه یادداشت قبلی در باب دین سازمان یافته تلاش کردم مبانی، کارکردها و پیامدهای حضور اجتماعی دین سازمان یافته را توضیح دهم و از مواجهه‌ی شخصی با منتقدان آن مطالب پرهیز کردم. گرچه این نوع مواجهه توسط برخی از منتقدان آن مطالب به گونه‌ای دیگر تعبیر شده و بحث را شخصی کرده‌اند، اما نویسنده همچنان به همان مسیر بحث غیر شخصی ادامه می دهد. در این نوشته به روش‌های مدافعان دین سازمان یافته برای به حاشیه راندن و ساکت کردن منتقدان خود می پردازم. دین سازمان یافته برای قدرت نمایی در حوزه‌ی عمومی به تربیت و ترویج نیروهایی پرداخته که هنر آنها بی اعتبار کردن منتقدان برای برخورداری از منافع ارتباط با ارباب دین سازمان یافته است.

معلم اخلاق

مدافعان دین سازمان یافته به جای پاسخ به منتقدان دین سازمان یافته اولا خود را در مقام «ناصح و مشفق» (با ادعای محفوف برتری اخلاقی) می نشانند و، ثانیاً، به مباحث فرعی و نامربوط به یک بحث اجتماعی (و نه معرفت شناسانه یا فلسفی) مثل «ذاتگرایی» و«فطرت» و «تعبیرگرایی» و «استقرا» و مانند آنها می پردازند (هنر متکلمان مدافع دین) تا اذهان را از اصل بحث، که جنایات دین سازمان یافته و منابع غیر انسانی و ظالمانه‌ی آن است منحرف سازند؛ گویی که تنها اعضای کاست حکومتی و وابستگان آنها به سلاح معرفت مجهز شده‌اند و «غیر مرتبطان با کاست روحانی و نظامی» نمی توانند در این گونه مباحث وارد شوند. مدافعان جنایتکار ترین نهادها و سازمان‌ها ـکه حتی نمی توانند یک نقطه‌ی مثبت (شواهد ابطال کننده‌ی مدعای نویسنده) در پرونده‌ی دین سازمان یافته در جهت رفع تبعیض و تنفر را متذکر شوند ـ خود را در مقام برتری اخلاقی نشانده و به دیگران درس اخلاق می دهند.

تبلیغاتچی‌های دانشگاهی دین سازمان یافته

در سه دهه‌ی گذشته مراکز آموزشی و رسانه‌های کشور در اختیار ارباب دین سازمان یافته و هواداران آنها بوده و همان‌ها بوده‌اند که تعیین می کرده‌اند چه کسانی می توانند سخن بگویند یا اگر جایی برای کسی باز می شد در چه محدوده‌ای سخن بگویند (جالب اینجاست که برخی از مدافعان دین سازمان یافته‌ی امروز ناچارند برای طرح باورهایشان از تریبونی استفاده کنند که به زعم ارباب دین سازمان یافته در ایران کارگزار سازمان اطلاعاتی امریکاست). خوشبختانه آن روزگار برای منتقدان گذشت و امروز موضوع بحث و محدوده‌ی آن و نحوه‌ی ورود و خروج به بحث را ارباب دین سازمان یافته و مبلغان منافع و دغدغه‌های آنها برای همگان تعیین نمی کنند تا بگویند چه کسی، از چه موضوعاتی و در چه محدوده‌هایی، می تواند بحث کند. کسانی که تحمل این فضای باز را ندارند با نوعی نگاه تحقیر آمیز به ژورنالیسم (که ارج و قرب آن و مسئولیت پذیری اخلاقی آن بسیار فراتر از خدمت به ارباب دین سازمان یافته است) دیگران را به تبلیغات ایدئولوژیک متهم می کنند تا در برابر مواعظ خویشان و نزدیکان ارباب دین سازمان یافته از سخنان متفاوت و نقادی‌های ساختار شکن خویش بگذرند و امتیازات ویژه‌ی ارباب دین را در حوزه‌ی عمومی به رسمیت بشناسند.

پرسش من از معلمان اخلاق مدافع دین سازمان یافته آن است که کسانی که در مدافعه از دین سازمان یافته و منافع ارباب آن سنگ تمام می گذارند و در سی سال گذشته سخنی در باب حتی یکی از هزاران جنایات و نقض حقوق مردم توسط ارباب قدرت به زبان نیاورده‌ند تبلیغاتچی‌اند و نگرش ایدئولوژیک دارند یا آنان که پرداختن به نقض حقوق مردمان کوچه و بازار توسط ارباب ایدئولوژی و دین سازمان یافته کار هر روزه‌شان است؟

نقادان بدون نقد

مدافعان دین سازمان یافته، همانند ارباب دین که اخلاق را انحصاری خویش می دانند، در مقام «ناصح مشفق» ظاهر شده و مدام نصایح خویش را بر سر منتقدان می بارند. اگر منتقدان دین سازمان یافته می توانستند ناصحان مشفقی را که تا مرفق دست در خون و مال و آبرو و منزلت مردم دارند تحمل کنند، یا در زندان صاحبان تجارت و کسب و کار دین ایام بگذرانند، جلای زادگاه نمی کردند. منتقدان دین سازمان یافته بر این باورند که امروز به افراد روشنگر و منتقد نیاز داریم و نه ناصح و واعظ. ناصحان مشفق چرا فقط نصایح شان شامل منتقدان دین سازمان یافته و کسانی می شود که قدرتی در عالم ندارند؟ چرا حتی یک نصیحت به زمامداران جامعه که از هر فساد و تقلب و دروغی برای ماندن در قدرت دریغ ندارند عرضه نکرده‌اند؟ مدافعان دین سازمان یافته، که لباس «عقلگرای نقاد» بر تن می کنند، چرا یک سطر در نقد عقلانی نهاد دین در طول عمر حرفه‌ای خویش ننوشته‌اند و حتی، برای یک بار و نمونه، نه به جنایات بلکه اشتباهات دین سازمان یافته (که باید اصلاح شود) اشاره‌ای نمی کنند؟

مدافعان دین سازمان یافته که از بورس ‌های تحصیلی دولتی برای تحصیل در خارج کشور استفاده کرده (بدون شرکت در آزمونی رقابتی) و بعد در مقام استادی مراکز دانشگاهی در ایران (باز با استفاده از رانت‌های خانوادگی) نشسته‌اند (در کشوری که صرفاً بر اساس رابطه می توان به این مقامات دست یافت و بر اساس سکوت می توان آنها را حفظ کرد) آیا برای یک بار از حقوق کسانی که از دانشگاه اخراج شدند و کتاب‌هایشان در اداره‌ی سانسور ماند، یا دستگاه های دولتی از دادن پروژه‌ی تحقیق به آنها خودداری کرده‌اند، یا خانواده‌هایی که فرزندانشان به دست ارباب دین سازمان یافته اعدام شده‌اند دفاع کرده‌اند؟ نظر این مدافعان در مورد محمد مختاری و جعفر پوینده چیست؟ چرا به ارباب دین سازمان یافته نصیحت نمی کنند که فتوای قتل مخالفان نظر خود را ندهند؟

حضور «ناصحان مشفق» در مباحث اجتماعی حوزه‌ی عمومی آنقدر نادر بوده که مخاطبان را به این گمان می اندازد که ورود آنها به نقد منتقدان دین سازمان یافته تنها برای ارتقای شغلی، یا دریافت بودجه برای کارگاه‌های مطالعاتی، یا عزیز واقع شدن در نزد مقامات جمهوری اسلامی (برای دریافت یک جایزه‌ی دیگر کتاب سال که فقط به از ما بهتران هدیه می شود) یا اثبات برادری به نظام نوشته شده باشد. (یادمان نرفته که عطاء الله مهاجرانی برای تقرب به علی خامنه‌ای در اواخر دهه‌ی شصت، نویسنده و ابراهیم نبوی را در یکی از یادداشت‌هایش در روزنامه‌ی اطلاعات بی دین خواند). مدافعان دین سازمان یافته تنها با فروکوفتن منتقدان حکومت و دین سازمان یافته می توانند از مواهب حکومت دینی برخوردار شوند. دروس اخلاق مدافعان دین سازمان یافته برای رضای خدای دین سازمان یافته عرضه نمی شوند.

نویسنده بر این باور است که اگر لیبرال‌های دمکرات سخن خود در نقد ارباب دین سازمان یافته و مدافعان اش در چهار دهه‌ی اخیر را فرو نمی خوردند امروز آنها در مقام نصیحت نمی نشستند.

دافعان دین سازمان یافته حتی برای یک لحظه حق ندارند دیگران را نصیحت کنند. کسانی که کوچک ترین حقی از آنها در نظام تحت حکومت ارباب دین سازمان یافته نقض شده آنها را فراموش نخواهند کرد و مرتباً آنها را به یاد مدافعان و متنعمان از حکومت ارباب دین خواهند آورد حتی اگر ناقضان حقوق بشر و مدافعان منافع آنها را پس از سقوط رژیم تحت حکومت ارباب دین سازمان یافته ببخشایند.

نسبت‌های نابجا

از نکات بسیار غیر اخلاقی در نوشته‌های مدافعان دین سازمان یافته آن است که سخن نادرستی را به طرف مقابل خود نسبت می دهند و بعد در پی نقد آن بر می آیند. در هیچ یک از سه نوشته‌ی من در باب دین سازمان یافته؛ سخنی در باب «ذات داشتن نهادها» به میان نیاوردم. «ناصحان مشفق» نخست این سخن را به نویسنده نسبت داده و بعد آن را نقد می کنند. نویسنده سخن از چارچوب‌ها و مبانی رفتاری به میان آورد نه ذات به معنای فلسفی آن. کافی است آموزه‌ها و باورهای اعضای دین سازمان یافته (تک تک آنها) را مورد تحلیل قرار دهیم و تبعیض میان زن و مرد، مسلمان و غیر مسلمان، دگر جنس گرا و همجنسگرا، قریشی و غیر قریشی، و مانند آنها را در آنها عیان ببینیم. این متون حتی به تبعیض قانع نیستند بلکه تخم تنفر میان طرفین می پراکنند. کافی است به متون دینی نگاهی بیندازیم و تولی و تبری (نام دیگری برای دوست داشتن خودی‌ها و تنفر از غیر خودی‌ها) را در آنها مشاهده کنیم. این بحث هیچ ربطی به «اتگرایی» نداشت. مدافعان دین سازمان یافته برای گریز از پاسخگویی به این ویژگی‌ها و بزک کردن نهاد مدافع منافع و بقای خویش به عناوین نامربوط رو می کنند تا اصل قضیه را بپوشانند.

در هیچ جای مطالب من به بی نظیر بودن نهاد دین سازمان یافته در جنایاتش اشاره‌ای نشده است. ذکر برده داری که نهادی غیر دینی بوده است مؤید این مدعاست. در هیچ جمله‌ای از مطالب نویسنده سخنی از فطری بودن نهاد دین نیامده است که ناقد محترم این سخن ابلهانه را به نویسنده نسبت می دهد تا برای وی اشتباه بتراشد. در مطلب سوم به کتاب خود در این باب ـ «دین علیه ایمان» که در اواخر دهه‌ی هفتاد خورشیدی نوشته و منتشر شد ـ اشاره کردم که ایمان می تواند برای برخی از آدمیان یک نیاز فطری به نظر آید يک امری شخصی است اما نهاد اجتماعی (مثل دین) اصولاً نمی تواند فطری باشد. «ناصح مشفق» که تنها در پی اثبات و فخر فروشی دانش خود (کسب شده از طریق امتیازات قشر روحانی و اعضای خانواده‌ی آنها) از طرق غیر اخلاقی است، در این عمل مرتکب یکی از تبه کاری های آکادمیک شده است.

نسبت ناروای دیگر، ایدئولوژیک معرفی کردن باورها و آرایی است که با آرای مدافعان دین سازمان یافته همخوانی ندرد. اگر کسی نهاد برده داری، مافیا و دین سازمان یافته را مبتنی بر تبعیض و تنفر و لذا غیر قابل اصلاح معرفی کند حکم ایدئولوژیک صادر نکرده است. مدافعان بهتر است اندکی ادبیات ایدئولوژی را مرور بفرمایند. (بد نیست زمانی نیز مدافعان دین سازمان یافته به جای نشستن در مقام معلم اخلاق و فلسفه‌ی دیگران، به آموختن از دیگران مشغول شوند) ایدئولوژی مجموعه‌ای از باورهای نظام یافته جهت کسب قدرت سیاسی و دفاع از قدرت سیاسی مستقر یا در حال ظهور است. در نوشته‌های نویسنده هیچ گاه از هیچ قدرت مستفر یا در حال ظهوری دفاع نشده است، بر خلاف مدافعان دین سازمان یافته که سه دهه به تحکیم نظام تبعیض و تنفر در ایران مشغول بوده‌اند.

از کارهای ناصواب دیگر «ناصحان مشفق» (برای بی اعتبار کردن منتقدان دین سازمان یافته) آن است که تتابع دو تعبیر در نوشته‌ی نویسنده (ایمان و باور) را به معنی یکی گرفتن آنها نزد نویسنده می گیرند و بعد آن را اشتباه وی معرف می کنند. (در مورد تفاوت باور و ایمان نیز به توضیح نویسنده در این باب به کتاب دین علیه ایمان مراجعه کنید). «ناصحان مشفق» که خواندن آثار منتقدان وطنی دین را جایز نمی شمرند (و گر نه به این تذکرات سخیف و بالای منبر رفتن دست نمی زدند) خود را در مقام استاد ازلی و ابدی دیده و به منتقد خود تدریس می کنند. همه از همه می توانند بیاموزند اما مشکل ارباب و مدافعان دین سازمان یافته آن است که تنها دیگران باید از آنها بیاموزند و نه بالعکس.

همه جنایتکارند

«ناصحان مشفق»، همانند دستگاه تبلیغاتی حکومت که برای تبرئه‌ی جمهوری اسلامی از جنایاتش همه‌ی دولت‌ها (غیر از جمهوری اسلامی، کوبا، کره‌ی شمالی، سوریه، سودان و روسیه‌ی سفید) را جنایتکار معرفی می کند، نهادهایی غیر از دین سازمان یافته را نیز همانند دین سازمان یافته جنایتکار معرفی می کنند تا از زشتی جرائم ارباب دین بکاهند. این موضوع نیز در اصل ِ استدلال نویسنده خدشه‌ای وارد نمی کند. هر نهادی که مبتنی است بر تبعیض و تنفر شایسته‌ی براندازی است، خواه دولت و دین و خواه حزب و سازمانی ظاهراً علمی. جنایتکار معرفی کردن دیگر نهادهای بشری جنایات دین سازمان یافته را نمی پوشاند و مخالفان این نهاد را به برتری اخلاقی ارباب و مدافعان آن رهنمون نمی شود.

متکلم وحده

بنای استدلال نویسنده مبتنی بود بر سه گزاره‌ی زیر:

1. دین به عنوان یک نهاد اجتماعی (و نه باور و ایمان که اموری شخصی‌اند، ناقد محترم لطفاً از این که این دو را کنار هم آورده‌ام نتیجه گیری‌های اسکولاستیک قرون وسطایی نکنند) مروج و مبلغ تنفر و تبعیض بوده است؛

2. تنفر و تبعیض نه از امور اتفاقی و فرعی و جانبی بلکه از مبانی و بنیادهای دین سازمان یافته بوده‌اند؛ و

3. نه تنها در تاریخ ادیان سازمان یافته هیچ تلاشی برای زدودن تبعیض و تنفر صورت نگرفته بلکه از تنفر و تبعیض به صورت یک ابزار یا تکنولوژی (عبارتی که ناقد محترم بسیار بدان علاقه دارند) برای تقویت و بقا استفاده شده است.

مدافعان دین سازمان یافته نمی خواهند در باب نکته‌ای به این سادگی وارد بحث شوند که «مافیا، برده داری و دین سازمان یافته نیز برای گروه‌هایی که از آنها منتفع می شوند کارکردهای مثبت داشته‌اند و دارند اما برای جامعه‌ی بشری مضر و خطرناک بوده‌اند.» آنها برای فرار از این موضع به در و دیوار و آسمان و زمین می زنند تا خواننده را از بزرگترین جنایت دین سازمان یافته که ترویج تنفر و تبعیض است منحرف سازند. در ادبیات مدافعان دین سازمان حتی یک جمله در این مورد به چشم نمی خورد.

اگر قرار باشد بحث از کارکردهای دین سازمان یافته را بر مبانی بی ربطی مثل «فطرت» بگذاریم باید بر اساس منطق فطرت گرایان بگوییم که «نیاز به خلسه نیازی فطری است بنا براین مافیای مواد مخدر را نباید از میان برد بلکه باید اصلاح کرد» یا «نیاز به نیروی کار ارزان در ذات سرمایه داری است بنا براین نهاد برده داری را باید احیا کرد.»

مدافعان دین سازمان یافته حتی به نقد یکی از نکات سه گانه‌ی فوق نیز نمی پردازند بلکه صرفاً با فطری معرفی کردن نیاز به دین و اصلاح پذیر بودن نهادها (بدون استثنا)، همانند کسانی که به بحث طرف مقابل توجهی ندارند، به عرضه‌ی سخنان یک طرفه‌ی خود ـ با وانمود کردن به ناشنوایی ـ می پردازند. اما، در عین ناشنوایی و پرداختن صرف به مواضع خویش، از دیگران انتظار دارند که صرفاً در چارچوب نکات نامربوط ایشان بحث کنند. مدافعان دین سازمان یافته گویی از این گفتگوها انتظار ارتداد منتقدن به سوی طرفداری از دین سازمان یافته را داشته‌اند که چون این مقصود حاصل نشده منتقدان را متکلم وحده و دارای برخورد ایدئولوژیک در نوشته‌هایشان خطاب کرده‌اند. آنها معیار عقلانیت نیستند که اگر کسی خود را با آنان تنظیم نکرد لایق برچسب ایدئولوژیک باشد. متآسفانه نکته‌ای که در دین سازمان یافته به طرفداران نمی آموزند برابری در همه‌ی سطوح بحث است. اگر منتقدان دین سازمان یافته توانسته باشند مدافعان را به دیدگاه خود برگردانند ایشان نیز در همین هدف موفق بوده‌اند. مراد از گفتگو ارتداد و تغییر موضع نیست؛ روشن شدن مدعیات برای خوانندگان است.

مافیا و طالبان، بهترین مقایسه

ممکن است «ناصحان مشفق» بفرمایند تفاوت «مافیا» (که خود آن را نهادی غیر لازم برای جامعه و احتمالاً اصلاح ناپذیر می دانند) و«نهاد دین سازمان یافته» چیست؟ اگر، به زعم آنان، دین سازمان یافته به نیاز فطری بخشی از افراد جامعه به دین پاسخ می دهد نهاد مافیا به ده ها نیاز گروه‌هایی از جامعه (تأمین نیاز به معیشت و قدرت و همبستگی درون گروهی) پاسخ می دهد. و همان طور که مافیا بر اساس تنفر و تبعیض و «نهان روشی» بنا گذاشته شده، دین سازمان یافته نیز بر همین مبانی شکل گرفته است. چرا «ناصحان مشفق» به تحلیل کارکردهای مافیا یا فاشیسم نمی پردازند تا مشخص شود تا چه حد میان آن‌ها و دین سازمان یافته اشتراک مبانی و کارکرد وجود دارد؟

دین سازمان یافته در جوامع مختلف از حیث مبانی رفتاری چه تفاوت‌هایی با طالبان دارد که «ناصحان مشفق» به نابودی طالبانیسم حکم می دهند اما به عنوان مثال روحانیت شیعه یا دستگاه کلیسای کاتولیک را اصلاح پذیر می دانند؟ اگر امروز کلیسای کاتولیک با طالبان متفاوت است نه به خاطر تفاوت مبانی بلکه به خاطر مهار شدن آن توسط نهادهای عرفی است. جمهوری اسلامی از کدام یک از اقدامات طالبان که «معلمان اخلاق» ما از آنها یاد می کند (بمب گذاری انتحاری، تحميل صورتی قرون وسطايی از حکومت و يا نظام قضاوت، کشتار شهروندان، مغزشويی طلاب در مدارس دينی، يا ترويج آموزه‌های ضد انسانی به نام اسلام، يا حمايت تجارت مواد مخدر) پرهیز کرده است؟ طالبان حتی بخش کوچکی از جنایات روحانیت حاکم در ایران را مرتکب نشده است. طالبان حداقل در بیان اهداف و مبانی حکومت خویش با مردم افغانستان رو راست بودند، بر خلاف روحانیت شیعه که با وعده‌ی جمهوری فرانسه آغاز کردند و به جهنم امروز حکومت سپاهیان و روحانیون رسیده‌ایم.

مافیا و فاشیسم، که مثال‌های مدافعان دین سازمان یافته برای نهادهای غیر ضروری هستند، همه نهادهای پیچیده‌ی بوده‌اند که پیچیده بودن به آنها مشروعیت نمی بخشد (مدافعان تصور می کنند که اگر موضوعی را پیچیده معرفی کنند شاگردان درس اخلاق آنها جا خورده و سر تعظیم فرود می آورند). بنا به نظر مدافعان، کسانی که به براندازی نهادهای فوق معتقدند افراطی نیستند اما اگر کسی بر این باور باشد که دین سازمان یافته نیز از جنس همین‌هاست با انواع اتهامات (افراطی، ایدئولوژیک، آنارشیست، ساده انگار، بدبین، مبتحج به خویش) مواجه می شود. آيا غیر از آن که گروهی از منافع این نهاد برخوردارند و زیر علم آن سینه می زنند(روحانیت شیعه نفت دارد و طالبان نفت نداشت) دیگر چه تفاوتی میان روحانیت شیعه و طالبان وجود دارد؟ طالبان چه کردند که اینها نکردند؟ اگر کسی مبانی فکری مدافعان دین سازمان یافته را به چالش بگیرد و در پی براندازی این اساس ضد انسانی باشد شایسته‌ی عناوین بالاست و باید در برابر مدافعان دین سازمان یافته برای درس آموزی زانو بزند؟ نسل من یک بار با نصایح «مشفقان ناصح» در برابر روحانیت شیعه برای درس آموزی زانو زد (در ایام خامی و جوانی) و غیر از تحقیر و شهروندی درجه‌ی دومی و بازداشت به خاطر همراه داشتن چند جلد کتاب یا قدم زدن در خیابان با دوست دخترش نتیجه‌ای ندید. اتفاقا امروز جوانان ایرانی باید در برابر ارباب و مدافعان متکبر دین (که نقش معلمی اخلاق را بازی می کنند) با وقوف به همه‌ی حقوق خود ظاهر شوند. ذکر آشنایی نویسنده با علوم دینی و ارباب عمائم نه از سر خود شیفتگی بلکه برای تبیین این موضوع بود که با «علوم دینی ِ» منسوخ (فقه)، دزدیده شده (اخلاق) و التقاطی (کلام) نمی توان نسلی را که با مرارت آنها را فرا گرفته به اطاعت از ارباب دین و چشم پوشی از جنایات اش دعوت کرد و در برابر مخاطبان آنها را با اتهام نداشتن دانش تخطئه کرد.

معیارهای دوگانه

مدافعان دین سازمان یافته، برای مقابله با تنفر و تبعیض، موسی صدر و احزاب اسلامگرا در ترکیه را مثال می زنند (که مثال دومی اصولاً خارج از چارچوب بحث ماست، چون احزاب سیاسی محل بحث ما نبودند). اما، با فرض آن که هر دو مثال‌هایی از دین سازمان یافته و مبارزه علیه تنفر و تبعیض باشند، رفتار هر دو مؤید دیدگاه نویسنده است. اعضای دین سازمان یافته به مبارزه علیه تنفر و تبعیضی که علیه خود آنها باشد اقدام می کنند (نگاه کنید به گزارش‌های رسانه‌های ارباب دین سازمان در ایران در باب نقض حقوق بشر در ایالات متحده و اسرائیل) اما خود از اِعمال تنفر و تبعیض علیه دیگران ابایی ندارند. بحث نویسنده این نبود که اعضای دین سازمان یافته علیه تنفر و تبعیضی که به ضرر خود آنها باشد اقدام نمی کنند بلکه آن بود که رفتارها و باورهای خود آنها متضمن تنفر و تبعیض علیه دیگران است. حال کدام سوی این بحث دو طرفه در پی بدفهمی است؟

همه‌ی عالم باید به دین سازمان یافته اجازه دهند موسسات اش را تأسیس کند و پیام‌هایش را انتقال دهد اما ارباب دین سازمان یافته حق دارند مساجد و معابد دیگران را تخریب کنند و با استفاده از پارازیت و فیلترینگ و سانسور از انتشار پیام‌های دیگران جلوگیری نمایند. راستی چرا «مصلحان دین سازمان یافته» تا به حال سخنی علیه سانسور و پارازیت و فیلترینگ و نقض آزادی‌های دینی در ایران به زبان نیاورده‌اند؟

برانداز و مخرب

نویسنده از ابتدا در پی ارائه‌ی «تحلیلی راهگشا» برای تداوم دین سازمان یافته و تأمین مدافعان آن نبود (در دهه‌ی شصت می گفتند انتقاد «سازنده» کنید تا مطالب تان منتشر شود؛ اکنون مدافعان دین سازمان یافته تحول یافته اند و از قید «راهگشا» استفاده می کنند). تحلیل نویسنده در پی براندازی و تخریب نهادهایی مثل مافیا یا برده داری یا دین سازمان یافته و دستاوردهای مهم آنها یعنی تبعیض و تنفر و پنهانکاری است. گرچه این هدف ممکن است دور و فعلاً دست نایافتنی به نظر آید اما اگر ارباب و مدافعان دین سازمان یافته حقوق ما را در دوره‌هایی ستانده‌اند نمی توانند امید را از ما بستانند.

مضامین دروس اخلاق «ناصحان مشفق»، نویسنده را به یاد دروس اخلاق ارباب دین سازمان یافته در ایران می اندازد که دیگران (و فقط دیگران) را به مسئولیت اخلاقی یادآوری می کنند اما نه تنها خود به غیر اخلاقی ترین دستاویزها در گفتگو در می آویزند بلکه سه دهه است کلامی در باب نقض هر روزه ی حقوق میلیون‌ها هموطن و هم آیین خود به زبان نیاورده‌اند. اتفاقاً ما در پی بر انداختن نهادهایی هستیم که زبان حق مدار افراد را با بورس ‌های تحصیلی غیر رقابتی، استادی دانشگاه و مراکز تحقیقاتی دولتی، جایزه‌ی کتاب سال (برای کتاب‌هایی که بر اساس سرقت علمی از دیگران تدوین شده) و بودجه‌ی تشکیل کارگاه و دیگر مزایای وصلت با خانواده‌های روحانی در جمهوری اسلامی بسته‌اند و زبان «دین سازمان یافته» مدار آنها را گشوده‌اند. مباحث مربوط به فطرت و ذات و تعبیرگرایی و مانند آنها را متکلمان دینی (مدافعان و متکلمان فیلسوف نما که پس از سه دهه تجربه‌ی اسلامی کردن علوم در ایران و روشن شدن مبانی ایدئولوژیک آن هنوز «لیبرالیسم اسلامی» و «جامعه‌ی مدنی اسلامی» درس می دهند) برای دفاع از دین سازمان یافته و علم فروشی به کار می گیرند بماند برای فرصتی دیگر.

نویسنده : مجید محمدی