بایگانیِ اکتبر, 2012

download کودکان، نوجوانان و جوانان ایرانی در مدرسه چیزهایی یاد می گیرند که همه‌ی کسانی که در آن کشور به مدرسه رفته‌اند می دانند و مطالبی به آنها در دروس دینی و غیر دینی (اما ایدئولوژیک شده) به آنها حقنه می شود که همه‌ی مدرسه رفتگان با آنها آشنایند. اما آنها چه چیزهایی یاد نمی گیرند؟ پاسخ به این سوال نظام دستکاری در فرهنگ (که خمینی آن را تصفیه و خامنه‌ای آن را مهندسی فرهنگی و مخالفان حکومت شستشوی مغزی می نامند) در عرصه‌ی عمومی آشکار و شفاف می سازد.

در سه دهه‌ی اخیر آثار بسیاری در مورد کتب درسی جمهوری اسلامی و تبلیغات ایدئولوژیک آن عرضه شده است. این آثار بیانگر عادی جلوه دادن تبعیض علیه زنان، صنعت مقدس سازی، حذف آثار و آرای دگراندیشان، حق و باطل سازی دولتی، پاک کردن بخش‌هایی از تاریخ ایران بالاخص تاریخ معاصر و محدود کرد میراث فرهنگی کشور به تولیدات مورد قبول مقامات هر دوره هستند که در جای خود به شفاف سازی فضای آموزشی در کشور یاری رسانده‌اند. اما آن چه این تحقیقات نمی گویند مطالبی است که هر نسل باید در مورد جامعه‌ی خود و جهان پیرامون بیاموزد اما در کتب درسی وجود ندارد. مطالبی که هر انسان امروزین باید بیاموزد اما در ایران نمی آموزند به صدها جلد کتاب می رسد که جای آنها را تعالیم مذهبی و ایدئولوژیک گرفته است. ذیلا به موارد چندی به صورت تیتروار اشاره می کنم.

حقوق بشر

در مدارس و دانشگاه‌های ایران به مخاطبان یاد نمی دهند که فرایند گزینش و نظارت استصوابی تحقیر آمیز است، جستجوی بسیجیان در حیطه‌ی خصوصی افراد ناقض حقوق مدنی آنهاست، حکومت باید به حقوق شهروندان احترام بگذارد، حساب اخلاق و دین از حقوق مدنی و اساسی و بشر جداست، حقوق زنان و کودکان و معلولان و اقلیت های دینی و قومی و زبانی و جنسیتی که به طور سنتی نقض می شده‌اند باید بیشتر لحاظ شود و جامعه و دولت باید برای پرهیز از تنش بدانها حساس باشند، و احترام به حقوق بشر در جوامع قابل اندازه گیری و مقایسه است. کارنامه‌ی نقض حقوق بشر در ایران با جوامع دیگر در یک عنوان درسی قابل مقایسه است که هیچگاه در ایران تدریس نخواهد شد.

تاریخ ایران

جنایات صفویه در شیعه سازی و رسمیت دادن به دین شیعه در ایران، خدمات شاهان پهلوی به فرهنگ و هنر کشور، نقش روحانیون در شکست های نظامی دوران قاجار و کودتا علیه دولت مصدق، و جنایات روحانیت حاکم شیعه و وفاداران به آن در دوره‌ی جمهوری اسلامی هرگز در مدارس جمهوری اسلامی ذکر نمی شوند. همچنین جنایات اعراب در اشغال ایران و قساوتمندی آنها در حدود دو قرن حکومت بر ایران اصولا از دایره‌ی مباحث و دروس بیرون است. دانش آموزان و دانشجویان ایرانی هیچگاه در این باب نمی خوانند که اکثر مساجد جامع و کهن کشور معابد زرتشتی بوده‌اند که با اتکا به زور اشغالگران به مسجد تبدیل شده‌اند.

دانش آموزان و دانشجویان ایرانی نباید بدانند که که خمینی جنایتکاری قساوتمند بود که در کمتر از یک ماه هزاران زندانی را که محکومیت خود را می گذراندند در زندان‌های ایران اعدام کرد؛ آنها یاد نمی گیرند که سینما رکس آبادان را اسلامگرایان به آتش کشیده و صدها نفر را در آن زنده زنده سوزاندند و بعد حکومت را مقصر معرفی کردند؛ آنها از ترورهای عوامل جمهوری اسلامی تحت فرمان مقامات بالای نظام در داخل و خارج کشور بی خبر می مانند.

آنها یاد نمی گیرند که اسلامگرایان ایرانی بزرگ تری دروغگویان تاریخ بودند: کشته‌های چند صد نفری 17 شهریور را هزاران نفر اعلام کردند؛ فساد روحانیون و دولت جمهوری اسلامی، نقش فرماندهان سپاه در به کشتن دادن هزاران جوانان ایرانی در دوران جنگ بر اثر اشتباهات نظامی و ایدئولوژی مرگ باوری، و زندانی و شکنجه کردن دهها هزار نفر از مخالفان و منتقدان نیز همیشه انکار شده است. اسلامگرایان آن قدر در دروغگویی بی پروا هستند که افرادی که در روز روشن در خیابان کشته می شوند سهیم در صحنه سازی قتل خود معرفی می شوند.

تاریخ جهان

دانش آموزان و دانشجویان در ایران چیزی در باب این که چرا اتحاد جماهیر شوروی با هزاران کلاهک هسته‌ای سقوط کرد، چرا نظامیان پس از چند بار به دست گرفتن قدرت در ترکیه در نهایت قدرت را به غیر نظامیان واگذار کردند، چرا فاشیسم و نازیسم به برخورد نظامی و کشتار میلیونها نفر انجامید، چگونه حکومت نظامیان در اسپانیا سقوط کرد و چرا دستگاه قدرت کلیسا به شرایط امروز رسید نمی شنوند. آنها در باب چرایی قدرت غرب چیزی نمی شنوند بلکه تنها به آنها گفته می شود که غرب شیطانی است.

 

تاریخ علم و تاریخ دین

دیوانسالاران مذهبی به میوه‌های فنی علم (سلاح های نظامی، ابزارهای کنترل ارتباطات، روش‌های استخراج منابع طبیعی و ابزارهای فروش و کسب درامد از آنها) عشق می ورزند اما علم را رقیب دین می دانند. از همین جهت تاریخ علم که بعضا تاریخ نزاع دانشمندان تجربی و روحانیون است در هیچ مقطعی از دوره‌های تحصیلی در ایران آموزش داده نمی شود. دانش آموزان و دانشجویان در ایران یاد نمی گیرند که دانشمندان علوم تجربی بیش از ششصد سال تلاش کردند تا نشان دهند تاریخ بشریت از آدم و حوا آغاز نشده است، جهان در هفت روز خلق نشده است، هفت آسمان وجود خارجی ندارد، و جهان به شکل پیاز نیست (همه در تقابل با متن انجیل و قران).

برای آن که دانش آموزان و دانشجویان به این نکته پی نبرند که قران و انجیل بر اساس دانش زمانه‌ی خود نوشته شده‌اند تاریخ دین نیز همانند تاریخ علم آموزش داده نمی شود. در باب جنگ‌های پیامبر اسلام یا رفتار اشراف قریش با خدمه‌ی خود سخن بسیار گفته می شود اما هیچ جا بحث نمی شود از این که مردم آن روزگار چه تصوری از عالم داشتند و این تصورات را از کدام منابع اخذ می کردند. پیامبر اسلام در سفرهای تجارتی خود به شام و دیگر مناطق شبه جزیره چه چیزهایی آموخت؟ جهان نگری قریش بر چه مبانی‌ای استوار بود؟ چارچوب حقوقی حاکم بر قریش چه بود؟ آیا احکام قضایی اسلام از آسمان آمدند یا قبل از مدعای نبوت در ان جامعه جریان داشتند؟ آیا دستورات اسلامی در 1400 سال گذشته همین بوده که اکنون هست؟

علوم انسانی و اجتماعی

با ادعای اسلامی کردن علوم انسانی و اجتماعی، این علوم دیگر در مدارس و دانشگاه‌ها تدریس نمی شوند (بجز تعداد بسیار اندکی از اساتید که موقعیت شغلی خود را با تدریس آنها با خطر می اندازند) بلکه مجموعه‌ای از احکام ایدئولوژیک در باب عالم خارج و جامعه تحت عنوان این علوم تدریس می شوند. دانش آموزان و دانشجویان ایرانی اگر به آنچه در کلاس گفته می شود اکتفا کنند نه نامی از خود، فرا- خود و قوه‌ی حیاتی، نه نامی از نقش دولت در کنترل اجتماعی و مهندسی فرهنگ، و نه نامی از نقش پروتستانتیزم در رشد سرمایه داری خواهند شنید؛ آنها نمی آموزند که عقلانیت نظری و عملی چیست (چون اگر بیاموزند با آن معیار به نقد حکومت خواهند پرداخت)، مغالطه‌های سیاسی و اجتماعی کدامند، تفاوت تحلیل و تبیین با مدافعه چیست، رسانه و تبلیغات چه نسبتی دارند، تفاوت ایدئولوژی و دین و ایمان چیست، سکولاریسم یعنی چه، تفاوت عرف و سنت و مذهب چیست، نظام قضایی مبتنی بر تنبیه چه تفاوتی با نظام قضایی مبتنی بر ترمیم دارد و اخلاق و دین یکی نیستند.

دمکراسی و آزادی

دانش آموز و دانشجوی ایرانی در جمهوری اسلامی نباید نامی از نهاد مدنی، شهروندی، کنشگری، غیر دولتی، شفافیت و پاسخگویی، حکومت قانون و برابری حقوقی در کلاس بشنود چون ممکن است «رویشان را در برابر حکومت زیاد کنند» و زیاده خواه شوند. معیارهای حکومت خوب، حکومت مردمسالار، عدالت و آزادی و امنیت و توسعه نباید به گوش کسانی که در نظام آموزشی تحصیل می کنند بخورد. هر چه هست حقوق حکومت است و شهروند خوب شهروندی است که از ولی فقیه اطاعت می کند. استکبار نیز عامل همه‌ی بدبختی هاست.

البته برخلاف نت کینگ به دانش آموزان و دانشجویان ایرانی توصیه نمی کنم کتاب‌های درسی خود را به دور بیندازند بلکه توصیه می کنم دوباره به آنها رجوع کنند تا ببینند چگونه یک حکومت جبار و تمامیت خواه مذهبی به دستکاری در اذهان می پردازد و تا این موضوع به درستی به آگاهی عمومی راه یابد امکان تکرار این گونه اعمال توسط حکومت‌های متمرکز و دارای درآمدهای باد آورده نفتی وجود خواهد داشت. ایجاد یک ملت 150 میلیونی که همه مثل هم و همه مثل رهبر و اطرافیانش بیندیشند و زندگی کنند برای روحانیون شیعه و وفاداران نظامی و امنیتی آنان بسیار انگیزاننده و وسوسه کننده بوده است. البته دیکتاتورهایی مثل خامنه‌ای و استالین تنها نیستند.

تاریکی نظام‌های آموزشی در چارچوبی مقایسه‌ای

در یک چارچوب مقایسه‌ای می توان متذکر شد که کودکان ترک نیز چیزی در مورد کشتار جمعی ارامنه، کودکان امریکایی چیزی در مورد کشتار بومیان (که به خوبی در کتاب تاریخ امریکای هوارد زین بیان شده)، کودکان اروپایی در مورد تاریخ استعمار، کودکان اسرائیلی در مورد کشتار فلسطینیان و غصب سرزمین‌های آنان، و کودکان فلسطینی و عرب در باب کشتار یهودیان نمی شنوند و از این جهت در دنیایی غیر شفاف و بعضا پاستوریزه زندگی می کنند. اما از حیث آموزش مدنی، علوم انسانی و اجتماعی، تاریخ علم، و تاریخ کشور خود و جهان هیچ نظام آموزشی‌ای در جهان امروز به تاریکی و تمامیت خواهی نظام آموزشی ایران (و البته کره‌ی شمالی) نیست.

ممکن است در بسیاری از کشورهای غیر دمکراتیک برخی از مطالب ذکر شده در کتب درسی نیایند اما این موضوع در ایران به شکل سازمان یافته انجام می شود. سازمان کتاب‌های درسی در ایران که برای حدود دو دهه تحت نظر یکی از عناصر وفادار به ایدئولوژی تمامیت خواهی رژیم قرار داشت (غلامعلی حداد عادل) با اراده‌ی معطوف به قدرت و برای همشکل سازی اذهان به دستکاری در کتب درسی مشغول بوده است. نمونه‌ی این امر را تنها در رژیم‌های فاشیستی و کمونیستی که اکثرا منقرض شده‌اند می توان سراغ گرفت.

* عنوان این مطلب را از یکی از آهنگ‌های نت کینگ کول گرفته‌ام که عینا به همین نام است.

نویسنده : مجید محمدی 

Advertisements

در پی احضار سیداحمد رونقی پدر حسین رونقی به اداره اطلاعات تبریز، خانواده این زندانی سیاسی محبوس در بند ۳۵۰ زندان اوین تهدید شده اند که در صورت ادامه استفاده خواهر و برادر حسین از فیس بوک و دیگر شبکه های اجتماعی بازداشت خواهند شد.

 بازجوهای اطلاعات این شهرستان همچنین به خانواده وی اعلام کردند اگر با رسانه ها در خصوص وضعیت حسین مصاحبه کنند با آنها برخورد خواهد شد.

 

منبع : کلمه 

Mohsen-Zakeri مدت دو سالی از گفتمان ایجاد شدهء، در بازه و یا برحه ای تازه از حیات کم ثمر اپوزیسیون برونمرز، دربارهء«آلترناتیوی» برای جمهوری اسلامی ایران می گذرد. شبکهء سکولارهای سبز نقش چشم گیری در این مدت داشتهو توانسته است، با اتکای به نقش و جایگاه خود، پیشینه های این مقوله را به میدان بازگردانده و زیر نقد و آسیب شناسی ببرد و در همین راستا، فراشد های تازه ای را برای ساختن آلترناتیوی در برونمرز ایجاد نماید.

گذشته از اینکه این آلترناتیو باید انحلال طلب، برانداز و یا اصلاح گر باشد، نفس وجودی چنین ارگانی و باور سیاسی به چنین ارگانی و پذيرش امکان داشتن آن برای بسیاری اسباب مزاح و نقد و فرا فکنی شده بود و هست. من در این نوشتار به تفاوت بینش این دو اردو، انحلال طلب و اصلاح طلب نمی پردازم، بلکه تنها روی مسئله آلترناتیو، باور به قدرت سیاسی آن، و امکان داشتن آن خواهم پرداخت.

اما، قبل از اینکه به بحث مذکور وارد شوم، لازم است در حد یک پیش گفتار از دیدگاه های مخالف این ایده و فرایند این دیدگاه ها تا امروز جمع بندی کوتاهی بنمایم و ببینیم آخرین و به روز ترین ایرادات به آلترناتیو سازی چه ها هستند و باید چگونه آنها را ارزیابی کرد و مد نظر قرار داد. از دید من، شروع حملات نظری و قلمی سازمان یافته به مقولهء آلترناتیو سازی پیشنهاد شده از طرف شبکه سکولارهای سبز، از سوی محمد امینی با مقالهء «ای بسا آرزو که خاک شده!» آغاز گشت. من خود جوابی به این مقاله دادم و ضمن در نظر گرفتن ابعاد وسیع این نگاه انتقادی ایشان، نشان دادم که دست کم بر من هیچ استدلال و دلیل ستبری در مقالهء ایشان مشهود نگشت تا از ایدهء آلترناتیوسازی دور گردم.

پس از آن، از سوی برخی ديگر نيز به آلتر ناتیو سازی ایرادات و انتقادات وارد گشت که ریشه های همه انتقادات به نوعی در آن مقالهء امینی جا داشتند اما مدام با کِلک هایی رنگین شده و آداب تازه ای  به آسمان اندیشه ها و نظرات برونمرزیان باز میگردند. نگاهی داشته باشیم به سر فصل های ایرادت به نگرش ساخت آلترناتیو برونمرزی:

1 – این کار تنها و تنها باید توسط ایرانیان درون مرز صورت گیرد و ما مهاجرین و پناهنده ها بریده ای از آن دریای بزرگ هستیم و نمی توانیم برای آن مردم تعیین کننده یک آلترناتیو که هیچ حتی چشم و دستی هم برای این کار باشیم.

2- این کار در برونمرز ضربه زدن به استغنا و استقلال جنبش سبز داخل کشور است و اذهان و دید ها را از آن منحرف میسازد.

3 – ساخت آلترناتیو برای جمهوری اسلامی در عمل سنگ اندازی و اقدامی واپس گرا بر سر راه آلترناتیوی است که سال هاست وجود دارد و این عنوان تنها به گروهی خاصی برازنده است. این دیدگاه از سوی سازمان مجاهدین خلق و طرفداران آن سازمان بیان می شود.

4 – گروهی نیز با استناد به اینکه، تشویق و تلاش به دور فرض ناممکنِ گرد آوردن ایرانیان برونمرز که دارای نگرش های سیاسی، ایدئولوژیک، قومی و حکومتی بسیار متفاوتی هستند کاری موهوم است، برچسبِ رویا بافی را به طرفداران آلترناتیو سازی زدند.

5 – نحو و نقد شبکهء سکولارهای سبز بر اساس مفاد اساسنامه و مفاهیم گنجانده شده در آن، بافت شورای هماهنگی، مفاهیم ابداع شده و غیر عملی و ارتباط با مسئله فدرالیسم و نمایندگان اقوام ایرانی نیز از چوبدست های دم دست ناقدین طرح آلترناتیو سازی بودند.

6 – کشاندن نظر ایرانیان خارج از کشور را به سوی آلتر ناتیو سازی را دور کردن نظر آنان از مشکلات بالقوه ایران و دلخوش شدن و کردن به یک دورهء کوتاه مسابقه های سیاسی برونمرزیان و اپوزیسیون برونمرز دیدند.

7 – و سر انجام گروهی نیز آلترناتیو سازی برونمرز را هم ارز سیاست های امریکا و اسراییل و جنجال آفرینی های جمهوری اسلامی  میدانند که مسئله حقوق بشر و پروسهء مبارزات آزادیخواهانه مدنی برای دموکراسی در ایران را به گوشه میراند و کم رنگ میکند.

من اگر بخواهم، بعنوان یک طرفدار آلترناتیو سازی، به آنچه که در این جمع بندی ایرادت و نقد ها دیده میشود نگاه کنم، هیچ کدام از دید من در حد ایراد آخر که آلترناتیو سازی و وجود آلترناتیو را نیز تضعیف کننده  حرکت مردم ایران برای دست یابی به دموکراسی می داند، مرا به تفکر فرو نمی برد. بسیار با خود اندیشیده ام که آیا راستی من چنین می کنم؟ آیا براستی با حمایت کوچک خود از این جریان، در حال به حاشیه راندن پروسهء رنج و درد مردم کشورم هستم و نتیجهء کارم به ضرر مبارزات آزادیخواهی ملتم می باشد؟  آیا این مقوله هم به سیاهه ای مچاله شده تبدیل گشته و به گوشه ای از اتاق مبارزات اپوزیسیون برونمرز پرت خواهد شد؟ به بیانی، این ایراد در برگیرندهء همهء ایرادات قبلی است. ایرادی است که حرف اش تیز است و بر دل اثر می گذارد. من پرداختن به این ایراد را پرداختن به نقص ها و ضعف های پروسهء آلترناتیو سازی می بینم:

برای من از دیربازی جایگاه اپوزیسیون برونمرز ایران و شرایط ایران با همهء کشورهای اطراف اش تفاوت می کند. این دیدگاه من ناشی از حس وطن دوستی و یا شور ملی نیست بلکه با اتکا بدلایل و شواهد عینی و وجههء نسبتاً خوب کشورم در دنیای غرب است. می گویم عینی که به افتخارات تاریخ دور نپردازم. امروز،  ایران در چشم جهانیان و در تماس با غرب چه برای گفتن دارد؟: کشوری است که به روایتی بیش از 6 میلیون مهاجر و پناهنده دارد. 6 میلیون انسان نتوانسته اند با آن نظام فکری و اجتماعی و سیاسی بسازند و راه کوچ نشینی اجباری را بر گزیده اند. 33 سال است بخش عظیمی از زنان این کشور با حجاب اجباری و فرهنگ زن ستیزی با جان و جسم خود مبارزه کرده اند. بخش اعظم دانشگاه های ایران در اختیار دختران و زنان است. ملکه‌ء پیشین این کشور 33 سال است که در خارج کشور و پس از مرگ شوهرش با آبرو و بدون «جنجال رسانه ای» زیسته است و داغ دو فرزند بر دل دارد. ایران کشوری است که از دیر باز اقوام متفاوتی تحت فرهنگی مشترک  در آن زندگی کرده اند. اندیشه های نو و دگر اندیش در ایران قدمتی دارند که در دیگر کشورهای عربی و خاورمیانه دیده نشده است. ایران کسروی داشته است و سروش هم دارد. «زنی» از ایران جایزه صلح نوبل گرفته است و فیلمی از ایران اسکار گرفته است. چند کارگردان ایرانی جزو هئیت های ژوری فستیوال های فیلم اروپا هستند. تعداد ایرانیان دارای مدارک دکترا در دانشگاه های جهان بسیار زیاد است. اما این کشور، اگر بخواهم چون کودکی ساده اندیش و کاملا «بی طرف» به مسئله نگاه کنم، در چشم جهانیان، در داخل دچار یک حکومت دینی و سنتی و ضد مدرنیسم است که از روش های استبداد و ارعاب و جنایت نیز برای پیشبرد اهداف و منافعش بی پرده و مهابا استفاده می کند.

یک آلترناتیو، که مخالف جمهوری اسلامی و برخاسته و بر شده از کاری سازمان یافته و اجماع نظر نخبگان و سر نمون های اپوزیسیون خارج از کشور باشد، چه در مسیر و پروسهء ساخت آن و چه در زمان وجودش، تاثیرات بسیار مثبتی بر روند دموکراسی خواهی ایرانیان خواهد گذاشت. از این رو نتایج این نگاه بازنگرانه به چشم انداز امروز و فردای آلترناتیو سازی، که شبکهء سکولارهای سبز پشتیبان آن است، را با شما نیز در میان می گذارم. و تنها به دستاورد های اجتماعی   آن می پردازم :

الف ) اینک، آیا می توان این مهم و این شکوه را نادیده گرفت که اگر از بین 6 میلیون مهاجر ایرانی حتی نیم میلیون دارای اتحاد فکری و عملی در نفی ایدئولوژی حکومت استبدادی داخل کشور باشند، چه خواهد شد؟ آیا اگر زمانی در رای گیری های مجازی و یا حضوری، پس از 33 سال که جمهوری اسلامی انواع رای گیری های میلیونی «طرفداران» خود را به نمایش گذاشته است، چند صد هزار نفر در رد سیاست و خط مشی آن حکومت رای دهند، این خلاف حرکت مردم ایران برای آزادی خواهد بود؟ خیر، اینطور نیست! نباید همیشه منتظر بود تا داخل تکان بخورد و سپس باز مهاجران دست به تظاهرات بزنند. تظاهرات و آنهم بی برنامه ریزی قبلی تنها راه حمایت و تقویت در خارج از کشور از مبارزه برای دموکراسی در داخل  نیست، دیگر نیست.

ب ) اگر فردا جنگی در گيرد و ایران برای بار دوم در زیر 30 سال گرفتار ترس و نا امنی گردد، شما هموطن پوزخند به لب و منطق در دهان، به تظاهرات هیجانی و گذرا و پراکنده راضی هستی؟ آیا بهتر نیست یک جمعیت عظیم مهاجران ایرانی و مرکب از طیف های متفاوت در محکوم کردن جنگ و مسیر آن و برای کمک به کاهش مضرات جنگ حرکات های منسجم کند؟ آیا نیم میلیون ایرانی منسجم نمی توانند برای فشار بر دول غربی وزنه ای باشند؟

پ) اگر جمهوری اسلامی بماند، که هیچ هم بعید نیست، آیا ما اتو کشیده های ناز پروردهء غم ندیدهء خارج از کشور کاری نداریم جز اینکه به عرایض و نظرات و سخنرانی های شما فرهیختگان گوش نماییم؟ آیا نباید بنیان کار اجتماعی نوین و مدرن – نه از جنس کارهای پدرانمان – در زیر سایهء دموکراسی در برونمرز تمرین گردد و در ارتباط با داخل کشور برای نیازهای جامعهء غیر علمی و غیر مدرن ایران بکار آید؟

ث)  آهای هموطنان! کشور در آستانه فرو رفتن به جنگ داخلی است و بعضی از اقوام پول گرفته و، سر و شرف باخته، دارند تخم نفاق می کارند! این هشدار در طول هفته های اخیر بسیار شنیده می شود.  اینک من امید دارم هموطنانم نگاهی در آینه به خود بیاندازند که در طول این سال های ستبر مبارزات غیر از حرف و نوشتن چه کرده اند؟ با چند نفر از اقوام ایرانی در تماس بوده اند و آنها را با زبان دیپلماسی به خود نزدیک کرده اند؟ آیا بد بود و بد است که در طی این دو سال گذشته، شبکهء سکولارهای سبز برای اولین بار در عمر من یک لا قبا، به گفتگو با اقوام نشست، به نقد و شفافیت سخنان و گفتمان های رایج آنها پرداخت؟ هموطن دلسوز ایران! پشت رادیو و تلویزیون و پشت قلم بودن کار راحتی است! بیا در کنار مردم بنشین، آنها را بو کن، با آنها حرف بزن، با آنها شوخی کن، با آنها همان کاری را که فارس ها در ایران شروع کرده اند، کن! دل بدست آور و از زشتی های حکومت ها خود را مبری کن! آیا، اینک گفتگو و سخن با اقوام برای تبری از زشتی های حکومت های گذشته و تحت نام آلترناتیو سازی، خلاف جنبش آزادیخواهی ایرانیان است؟  درود بر هنرمندان و مردمی که به عیادت سال ها درد و حرف های نگفتهء آذربایجان، این تکهء سرخ وطن مان رفتند! درود بر هر تهرانی، اصفهانی، شیرازی، یزدی، کرمانی و سمنانی که در تلطیف احساسات با مردمان تبعیض کشیدهء ایران قدم پیش گذارد. ‌همه هم دردیم اما، در ایران سال هاست سنی بودن و ترک بودن و کرد بودن و بلوچ بودن دردی افزون است. این حرف ها، این گفتمان رایج شده، از دید من کاملاً در راستای تحکیم آزادیخواهی ایرانیان است و تو، اگر نتوانی این ها را بشنوی، باید بگویم گوش هایت بادهای دگرگونی را نمی شنود! حرف های تازه هم در راه است و دیگر زمان، تنها زمان تو و مخالف تو نیست!

ج ) اگر، و تنها اگر، از بین این 6 میلیون انسان، مهاجر، پناهنده  و دگر اندیش، گروهی عظیم تولید شود که بطور سازمان یافته، با هدف های به روز شده، با اندیشهء مدرن و با باور قوام یافته در درون گفتمان های رایج برای استقرار سکولاریسم و دموکراسی در ایران، به گفتگو و تبادل و پیام رسانی با مردم درون ایران همت گمارد، این دستاورد جبرانی برای کوتاهی ها و کم توشه گی های سی سال گذشتهء اپوزیسیون برونمرز خواهد بود.

در پایان، آنچه گفته شد بخشی از امید های بسیاری از هموطنان و هموندان شبکهء سکولارهای سبز و اندیشه های اسماعیل نوری علا است و کوته اندیش است کسی که فکر کند ما طرفدارانِ آلترناتیو سازی، با خبر يا بی خبر از هر کجا، پای در راهی نهاده ايم که مآلاً به چلبی سازی می انجامد!

نویسنده : محسن ذاکری

 

  به گمانم مردم ما هر چقدر که از خصوصیت گذشت برخوردار باشند , اما فراموش کار نیستند . درست سه سال و اندی پیش زمانی که مردم عزم خود را جزم کرده بودند تا با نشان دادن اعتراض نسبت به تقلب بزرگ در انتخابات 88 در وهله اول و اعلام مخالفت آشکار با نظام تمامیت خواه در ادامه, راهی برای نجات از مهلکه گریز ناپذیری که حکومت ساخته و پرداخته است , بگشایند , عواملی سبب گردید آتش خشم مردم در کف خیابانها رفته رفته فروکش کند و این پتانسیل بوالقوه به فعلیت نیانجامد . گرچه نگارنده معتقد است این نفرت از حکومت, در وجود مردم حتی از آن حوادث تا کنون به حد اعلای خود رسیده و می تواند بار دیگر محرک جوششی دیگر باشد .

اگرقصد آن را داشته باشیم که به صورت خلاصه این عوامل بازدارنده را دوره کنیم , به سه مورد عمده خواهیم رسید .

اول – سرکوب بی حد و اندازه عوامل رژیم و پادگانی کردن فضای جامعه , که حاصلی جز تابستان خونین 88 و کشته شدن و بازداشت  تعدادی از آزادی خواهان در پی نداشت .

دوم – رویکرد عوامل و اشخاص موثر در ادامه مسیر اعتراضات که چکیده آن نظر بر عدم مخالفت آشکار با نظام در قالب مبارزات خیابانی  و پرهیز از سردادن شعارهای ساختار شکنانه و بازگشت به خانه ها بود , که این خود با در نظر گرفتن شرایط خاص حاکم بر جامعه در آن مقطع جای بحث دارد که باز کردنش در وقت این نوشتار نمی گنجد .

سوم – رویکردی که دولت اوباما در آن برهه حساس اتخاذ نمود , اینکه از بین سه گزینه مورد اشاره , شاید این پارامتر از وزن کمتری برخوردار باشد نظری ست قابل تامل , در جریان حوادث سال 88 دولت اوباما صراحتا از موضع گیری مشخص و جهت دار خودداری کرد و با اعلام بی طرفی آشکار و در واقع عدم همراهی با حرکت معترضان , خدمتی درخور به حکومت ارائه کرد .

این درحالی ست که همگان نیک می دانند ایالت متحده در مجامع جهانی چه نقشی می توانسته در اینگونه وقایع بازی کند با توجه به قدرتی که در جلب نظر و  تجمیع آراء دولتهای تاثیرگذار در عرصه بین الملل, در هر موضوع و تحولی داشته , قادر بود اهرم فشاری موثر بر جهوری اسلامی و اثبات { ژست } همراهی با مردم از سوی سران کاخ سفید باشد . مماشات اوباما حتی تا آنجا پیش رفت که با شعار مخالفان نظام مورد انتقاد قرار گرفت ( نظر به شعار « اوباما یا با اونا یا با ما » که از سوی مردم معترض در کف خیابانها سر داده می شد )

گرچه ازآن حوادث به بعد, نوک تیز انتقادات مردم جان به لب رسیده همواره متوجه سیاسی کاری دولت اوباما بوده , اما در این میان صحنه پردازان کاخ سفید نه تنها نشانی از همراهی با مردم بروز نداده اند بلکه در بازی سیاسی تازه خود و در پی ناآرامی های رخ داده در ایران به دنبال گرفتن ماهی از آب گل آلودند . با بروز بحران از چند ماه قبل تا کنون که مشخصا در زمینه اقتصادی , کشور را وارد فاز تازه ای نموده و با بروز اعتراض  بازاریان و مردم نمایان شد , ناگهان وزیر امور خارجه آمریکا را به واکنش وا داشت ,خانم کلینتون طی اظهار نظری اعلام نمود که « : ناآرامی های بوجود امده در بازار تهران ربطی به سیاست اتخاذ شده از سوی آمریکا و مشخصا تحریم های اعمال شده از سوی کاخ سفید ندارد , بلکه نتیجه مدیریت ناصحیح دولت جمهوری اسلامی ست . » وی در ادامه سخنان دل گرم کننده خود , البته برای سران نظام ,در نقش یک سوپاپ اطمینان می فرمایند :« اگر رژیم در پرونده هسته ای خود همکاری لازم را داشته باشد , تحریم ها فورا برداشته خواهد شد . »

این موضع دولت اوباما زمانی به نقطه جالب خود می رسد که در می یابیم رژیم تهران اخیرا پیشنهاد توقف غنی سازی اورانیوم تا حد 20 درصد را به طرفهای درگیر در این پرونده ارائه داده است . از سوی دیگر وقتی چرخش سیاست مقامات تلاویو در موضوع هسته ای ایران , البته با تلاش کاخ سفید , از حمله نظامی به سمت تحریم های بیشتر را نیز در کنار سیاست دوگانه آمریکا می گذاریم نیک در می یابیم چراغ سبزی که رژیم به آمریکا نشان داده حتی در موضع اسرائیل چقدر تاثیرگذار بوده ,اکنون این کاخ سفید است با چراغ سبز جمهوری اسلامی , با هزینه ای بسیار پایین به آنچه که می خواهد دست پیدا می کند . در این راه با تنگ تر کردن دایره تحریم ها و بازتاب آن در وخیم تر شدن اوضاع اقتصادی ایران و در نظر داشتن هراس رژیم ایران از گسترش دامنه اعتراضات , به یک توافق پشت پرده با سران نظام دست پیدا می یابد . امری که نه تنها غیر محتمل به نظر نمی رسد بلکه به بقای رژیم ,  ادامه حیات آن و بازگشت شرایط به قبل از اعمال تحریم ها می انجامد .

از منظری دیگر با نگاهی به تحولات سوریه نیز می توان سیاست مماشات اوباما را دنبال نمود . بسیاری از کارشناسان و صاحبنظران معتقدند که اگر کاخ سفید اراده قطعی برای از میان برداشتن رژیم اسد در رویکرد خود داشته باشد , بی شک آن را با اهرم های فشاری که منطقه در اختیار دارد عملی خواهد کرد , اما از آنجایی که سیاست سازشکارانه واشنگتن برای تغییر در سوریه , تاکنون به قربانی شدن هزاران انسان بی گناه انجامیده , بعید نیست دولت اوباما را به این وا دارد که برای تغییر اسد به توافق پنهان با جمهوری اسلامی تن دهد که این خود هدف سران کاخ سفید را در پایین آوردن هزینه تغییر آنهم در آستانه انتخابات ریاست جمهوری , فراهم خواهد آورد . به هر صورت آنها می دانند که سران نظام جمهوری اسلامی دریافته اند بحران سوریه اکنون به جایی رسیده که نقطه بازگشتی برای آن متصور نیست , واگر رژیم ایران وارد مرحله ای شود که از بابت رفتن اسد امتیاز قابل توجهی دریافت کند , راه را برای این مسیر باز خواهد کرد .

با این تفاسیر اکنون که زمان زیادی تا انتخابات ریاست جمهوری آمریکا باقی نمانده , می توان از فرصت استفاده کرد و با ظرفیت و وزن سیاسی که نخبگان ایرانی در آمریکا از آن برخوردارند از یک طرف روی تبعات انتخاب دوباره اوباما در جهت سیاست مدارا با رژیم و از طرفی دیگر  حمایت از گزینه رامنی با شعار تغییر بدون جنگ کار کرد ایرانیان صاحب رای در آمریکا کم نیستند در این مقطع از این پتانسیل می توان بهترین بهره را برد .

فراموش نکنیم دل بستن به سیاست مدارا گونه امروز و فردای اوباما برای شروع و ادامه هر تغییری نمی تواند تکیه گاه قابل اتکائی باشد , فشار از پایین از طریق نافرمانی های مدنی و اعتراضات صنفی در حال حاضر می تواند بهترین گزینه برای فشار آوردن به نظام باشد , در غیر این صورت و بازی در شطرنج سیاست دولت اوباما در نهایت به مات شدن مسیر مبارزات می انجامد نه تغییر در شکل نظام . یادمان باشد اوباما همواره با اونهاست , نه ما …

       به قلم مهدی رود 

   Mahmoud_Khademi_      بحث » انتخابات آزاد » یک بحث قدیمی است که سابقه طرح آن به قبل از سرنگونی استبداد سلطنتی بر می گردد. طرح این خواسته همواره از طرف فعالین قدیمی جنبش سیاسی مطرح بوده و به خصوص از طرف ملیون (جبهه ملی) به عنوان یک استراتژی برگزیده شده بود. آنها  معتقد بودند با روی کار آمدن «رضا شاه» قانون اساسی مشروطیت ــ که می توانست ضامن تحقق یک حکومت عادلانه و مردمی باشد ــ نقض و نادیده گرفته شده است و باید با این استراتژی سیاسی دولت را وادار به اجرای آن نمود.

جبهه ملی معتقد بود که با برگزاری انتخابات آزاد نمایندگان واقعی مردم به مجلس راه می یابند و یک مجلس ملی و مردمی می تواند قوانین زیر پا ماندهِ مشروطیت را احیاء کند. آنها حتی بعد از کودتای استعماری علیه دولت ملی دکتر محمد مصدق، هدف خود را برقراری یک حکومت مردمی از طریق انتخابات آزاد و احیاء کردن قوانین مشروطه تعریف می کردند و شعار همیشگی «شاه باید سلطنت کند و نه حکومت» در راستای همین استراتژی بود.

اما برای برگزاری یک انتخابات آزاد و دمکراتیک در کشور، هم باید قانون اساسی ــ که پیش زمینه های حقوقی چنین انتخاباتی را فراهم می کند ــ  دارای ظرفیت لازم برای برگزاری چنین انتخاباتی باشد و هم قوانین مربوط به برگزاری انتخابات، برگزاری چنین انتخاباتی را توجیه و تسهیل کند. در آن زمان قانون اساسی مشروطیت، علیرغم کمبودها و ایرادات جدی آن، از چنین ظرفیتی برخوردار بود که پیش زمینه های حقوقی یک انتخابات آزاد را فراهم کند. باین اعتبار؛ شعار و مطالبه «انتخابات آزاد» ــ از طرف ملیون ــ در آن شرایط تاریخی و فرهنگی و آن درجه از رشد جنبش مردم می توانست شعار درستی باشد اگر در دیکتاتوری های سلطنتی رضا شاه و پسرش اجازهء برگزاری چنین انتخاباتی را می دادند و یا قوانین لازم برای برگزاری یک انتخابات آزاد وجود می داشت.

در نظام جمهوری اسلامی، از آنجا که وقتی اصلاح طلبان و دیگر معتقدین به شعار «انتخابات آزاد» صحبت از انتخابات آزاد ریاست جمهوری می کنند، منظور انتخاباتی است که در چارچوب قانون اساسی رژیم حاکم و در زیر حاکمیت این رژیم برگزار می شود ــ زیرا انتخابات آزاد بعد از سرنگونی برای ریاست جمهوری نمی باشد بلکه برای مجلس مؤسسان قانونگذاری می باشد.ــ باید دید که آیا با این قانون اساسیِ ایدئولوژیک و دینی می توان یک انتخابات آزاد برگزار نمود یا نه؟

مهندس بازرگان که از قبل از انقلاب ضد سلطنتی از طراحان اولیه و معتقدین به این استراتژی بود و در همین راستا در نظام جمهوری اسلامی هم سال ها مبارزه و تلاش نمود، در اواخر عمر خود بر بی ثمری این راه گواهی داد و بر خلاف جانشینان و دنبال کنندگانِ امروزی راه اش (ملی ــ مذهبی هائی) که راه مماشات و تسلیم در برابر این رژیم را بر گزیده اند، با تلخی، مبارزه به این سبک و استراتژی در استبداد دینی را به «حیات خفیف و خائنانه» تشبیه نمود.

با اعلام زمان برگزاری انتخابات ریاست جمهوری ــ روز جمعه 24 خرداد 1392 ــ از طرف وزارت کشور رژیم، آب در لانهء مورچگان افتاده و زمزمهء مشارکت سردمداران رسوا و ورشکستهء اصلاح طلبان، توده ای ها و اکثریتی ها  و…. در انتخابات بالا گرفته است و با قلم فرسائی و مصاحبه در سایت ها و خبرگزاری ها به توجیه عمل ضد انقلابی خود مشغول شده اند.

یعنی در حالی که جامعهء ایران، به دلیل بحران های شدید اقتصادی و سیاسی، گرانی سرسام آور و فقر و بیکاری ملتهب و آبستن حوادث است و امکان به میدان آمدن مردم معترض و عاصی از ظلم و ستم آخوندها از هر زمان دیگر بیشتر است و در حالی که هنوز یاد و خاطره کسانی که در اعتراضات مردم بعد از انتخابات سال 88 با بیرحمی و شقاوت آخوندی کشته شدند  و یا کسانی که هنوز در زندان های رژیم اسیر هستند در فضای سیاسی و خاطرهء داغدار مردم کشور نمایان و باقی می باشد این جماعت، برای حفظ و بقای این رژیم و سهیم شدن مجدد در قدرت، دوباره برای انتخابات ریاست جمهوری شال و کلاه کرده اند.

 بررسی شعار «انتخابات آزاد» در این رژیم، و شرکت در انتخابات ریاست جمهوری پیش رو، مورد بررسی این مقاله قرار گرفته است. اما قبل از آن به پاره اظهار نظرهای سران اصلاح طلبان مبنی بر مشارکت در انتخابات توجه نمائید:

محمد خاتمی: شرکت در انتخابات حق است و امیدوارم این حق از کسی سلب نشود.

 محمد تابش (خواهر زادهء خاتمی و نماینده اصلاح طلب مجلس): اصلاح طلبان منتظر چراغ سبز حاکمیت برای شرکت در انتخابات هستند.

هاشمی رفسنجانی (در 15 مرداد): برگزاری انتخاباتی آزاد و شفاف، و منطبق بر قانون اساسی، می تواند بخش بزرگی از مشکلات جامعه را حل کند.

محمد خاتمی (در سخنرانی در جمع دانشجویان در بارهء انتخابات ریاست جمهوری پیش رو): اصل ما این است که همین نظام را با انتقادهائی که به آن داریم قبول داشته باشیم و خواستار از بین رفتن آن نباشیم.

محمد خاتمی (در ادامه): ما باید هم این وضع را حفظ کنیم و هم اینکه منتقد باشیم. ما می گوئیم حضرات معظم شما بمانید، اما بگذارید ما انتقاد کنیم و بگذارید روش ها اصلاح بشود. اگر اصلاح بشود نظام می ماند و اگر نشود حتی اگر ما نخواهیم در آینده مشکلاتی پیدا می شود. [روشن است که این اظهارات خفت بار خاتمی برای تلطیف فضا جهت بازگشت دوباره به قدرت صورت گرفته است].

محمد خاتمی (در رابطه با شرکت در انتخابات): ما اعلام کرده ایم که نمی خواهیم نظام از بین برود زیرا به آن وابسته ایم؛ حتی بیش از کسانی که امروز ادعای دفاع از نظام را دارند.

موسوی خوئینی ها (از رهبران اصلاح طلبان و عضو مرکزیت مجمع روحانیون مبارز): برای انتخابات ریاست جمهوری می آییم و برای انتخابات 1392 برنامه داریم.

صادق زیبا کلام (از رهبران اصلاح طلبان در هفته نامه مثلث به نقل از خبرگزاری پارس): فرض ما بر این است که شرکت در انتخابات ریاست جمهوری سال 92 می تواند فرصتی برای تحقق اهداف و خواسته های اصلاح طلبان باشد.

اگر چه تجربهء شکست 8 سالهء خاتمی در دوران ریاست جمهوری و همچنین تجربهء دردناک مردم در انتخابات پر تقلب ریاست جمهوری 88 بهترین دلیل برای اجتناب از تکرار خطاهای گذشته و دوری از توسل به امام زادهء «انتخابات آزاد» است اما، در عین حال، به دلایلی که نشان می دهد چرا در نظام جمهوری اسلامی طرح شعار و مطالبه «انتخابات آزاد» شعار و خواسته ای غلط و انحرافی در مسیری انحرافی و خائنانه است، اشاره می کنم:

1 ــ قانون اساسی این رژیم یک قانون اساسی ایدئولوژیک و دینی است که دستورالعمل های ناشی از آن بر پایهء شریعت شیعه دوازده امامی تنظیم و نگاشته شده است؛ یعنی این دستورالعمل ها لازم الاجرا و تغییر ناپذیرند. یعنی ساختار سیاسی و حقوقی این نظام که بر اساس این قانون اساسی شکل گرفته است باید لایتغییر باقی بماند.

بر این اساس، قانون اساسی که می بایست پیش زمینه های حقوقی یک انتخابات آزاد را فراهم کند، بر عکس، دارای پیش شرط های قانونی محدود کننده برای شرکت در انتخابات است و راه برای ورود افراد با مذاهب ــ غیر اسلام ــ و عقاید دیگر بسته است. اعتقاد به ولایت فقیه به عنوان شرط ضروری برای مشارکت در انتخابات ریاست جمهوری و دیگر قوانین دست و پا گیر و غیر دمکراتیک و فیلتر قانونی عقل ِ کل های شورای نگهبان با «نظارت استصوابی ِ» خود ــ که صلاحیت بسیاری از دگر اندیشان را رد می کند ــ از موانع جدی برگزاری یک انتخابات سالم و آزاد در کشور می باشد.

 2 ــ از آنجا که باور به سکولاریسم اقتضاء می کند که دین و مذهب از حوزه حکومت، سیاست و… کنار زده شود، طبیعی است که یک رهبری سکولار برای مبارزه مردم نمی تواند در داخل حوزهء قدرت نظام دینی ِ حاکم بوجود بیاید و یا مشارکت داشته باشد. زیرا ورود سکولارها به دایرهء قدرت به این معنی است که روحانیت معظم، آیات و مراجع عظام!، بعد از بیش از 30 سال مفت خوری و سواری، از گردهء مردم پیاده شده و به جایگاه قدیمی و سنتی خود، یعنی مساجد و حوزه ها، قدم رنجه فرمایند و در مساجد و حوزه ها، باورهای فقهی و شرعی و سایر متون دینی خود را یهر طریقی که لازم می دانند به مومنین و پیروان خود آموزش دهند. بنابراین، در حاکمیت این رژیم دینی، رهبری سکولار مجبور است در خارج از چارچوب قدرت شکل بگیرد. یعنی از طریق انتخابات در این نظام دینی نمی توان به تغییرات بنیادی در راستای حقوق دمکراتیک مردم و بر قراری حکومتی ملی و سکولار  دست یافت.

3 ــ الگو و مدل فکری بنیانگذار نظام ــ یعنی خمینی ــ و ادامه دهندگان راه وی، ایجاد جامعه ای مشابه دوران نبوت پیامبر اسلام و یا حکومت 5 ساله امام علی بوده و می باشد. کوشش برای پیاده کردن و تحمیل چنین الگوئی، بدون توجه به قرن ها تحول جهان و جامعهء ایران باعث شده نظام حاکم بر کشور ما به یک نظام بسته بدون تأثیر پذیری از خارج خود تبدیل شود؛ نظام بسته ای که هیچ تناسبی با ارزش های مدرن و امروزی، از جمله «انتخابات آزاد»، ندارد. یعنی راه هر تغییر از طریق یک انتخابات آزاد در این رژیم بسته است و متقابلاً، چون امکان تغییر در این رژیم وجود ندارد، امکان برگزاری یک انتخابات آزاد در این رژیم هم منتفی است. تغییر و اصلاح رژیم و انتخابات آزاد دو روی یک سکه هستند. به همین دلیل بود که حسین شریعتمداری، نماینده ولی فقیه در روزنامه کیهان، در جریان اعتراضات بعد از انتخابات ریاست جمهوری به بی تأثیر بودن اعتراضات مخالفین بر نظام صحبت کرد و جمهوری اسلامی را به یک ماشین بدون فرمان و ترمز تشبیه نمود.

4ــ می دانیم که امروزه «انتخابات آزاد» اسم مستعار اصلاح طلبان حکومتی است؛ جماعتی که مطابق رسم و عادت همیشگی شان می خواهند با سوء استفاده از نیروی رأی مردم در جنگ قدرت با باند غالب موقعیت خود را مستحکم سازند. انتخابات مورد نظر این آقایان مانند اصلاح طلبی شان در جارچوب قانون اساسی و سایر شروط همین نظام میباشد؛ که در این صورت اسم این بازی قدرت همه چیز می تواند باشد الا انتخابات آزاد.

اصلاح طلبان می خواهند، در بستر حضور بالقوهء بدنهء اجتماعی مخالف ــ که در جریان اعتراضات سال 88 شکل گرفته است ــ و با توجه به فضای سیاسی ملتهب ناشی از تحریم و تهدید جنگی و همچنین بحران های اقتصادی و فشارهای گرانی و بیکاری و…. یکبار دیگر بخت خود را بیازمایند. ابزار این بخت آزمائی هم مثل همیشه انتخابات است.

کلیدی ترین استراتژی برای اصلاح طلبان، شرکت در انتخابات و بخصوص انتخابات ریاست جمهوری است. شرکت در انتخابات برای اصلاح طلبان ــ چون که اصلاح طلب هستند ــ یک اجبار است و نه یک انتخاب، چرا که انتخابات ریاست جمهوری برای آنان محتمل ترین و کم هزینه ترین راهکار حضور در قدرت است. این درک از اصلاح طلبی ــ که توسط خاتمی و باندش در استبداد دینی ابداع شده است ــ تا زمانی موضوعیت دارد که نظام دینی پا بر جا باشد تا با شرکت آنان در انتخابات اش چهار ستون ویران شده نظام ــ بدست مردم و مخالفین ــ را، به خاطر حفظ و ماندگاری نظام دینی، اصلاح نمایند.

بنابراین، اصلاحات مورد نظر آقایان که با شرکت در انتخابات زمینه انجام آن میسر می شود، ادامهء همین نظام بدون اصلاح و تغییر بنیادهای آن است. بنابراین، شرکت در انتخابات مورد نظر آقایان بهیچوجه به معنای تلاش و مبارزه برای مشارکت در یک ساختار دمکراتیک و سکولار نیست؛ امری که خود آنها نیز هر گز ادعای آن را نداشته اند. یعنی خود آنها اعتقادی به چنین امری ندارند و نمی خواهند و نمی توانند از مؤلفه های قدرت در یک نظام دمکراتیک و ملی باشند.

بعلاوه، مختصات ذهنی و ارزشی رهبران و دار و دسته اصلاح طلبان با مختصات ارزشی، خواست و مطالبات مردم و جوانان ایران بسیار متفاوت است و این را بیش از همه خود اصلاح طلبان خوب می دانند. بهمین خاطر هیچ شانسی برای مشارکت و سهیم شدن در نظام سیاسی بعد از سرنگونی ــ که قطعاً دمکراتیک و سکولار خواهد بود ــ برای آنان متصور نیست. طبیعی است در چنین شرایطی حاضر نباشند بازی قدرت را خارج از چارچوب این نظام به اجرا در بیاورند. یعنی شانس مشارکت در قدرت را در همین رژیم برای خود بیشتر می بینند. اسم این سهم خواهی و بازی قدرت را آگاهانه و برای فریب مردم  گذاشته اند «انتخابات آزاد!»

اتفاقاً درست به خاطر همین تفاوت دستگاه ارزشی و نوع مطالبات بین مردم و اصلاح طلبان بود که در پروسهء رشد قیام مردم در اعتراضات بعد از انتخابات ریاست جمهوری، شاهد نوعی عبور تدریجی از اصلاح طلبی توسط مردم معترض بودیم. یعنی، در حالیکه مردم و جوانان معترض جنبش «سرنگونی استبداد دینی» را هدف اول خود قرار داده بودند، از خطر اصلاح طلبی نیز غافل نبوده و مبارزهء مردم در بطن خود کشاکش میان سرنگونی طلبان و اصلاح طلبان را نیز پرورش می داد.

یعنی مردم، جوانان و بخصوص دانشجویانی که مطالبات رادیکال و خواست های سرنگونی طلبانه را دنبال می کردند، عبور از اصلاح طلبان را هدف بعدی خود قرار داده بودند ــ متأسفانه به خاطر غفلت بعضاً نیروهای سرنگونی طلب از پیچیدگی های این مقطع از مبارزه مردم بود که جنبش اعتراضی در میان این نبروها چندان مورد استقبال قرار نگرفت ــ این دوگانگی و کشاکش در شعارها و روند رادیکالیزاسیون جنبش به خصوص در اکسیون های انتهائی جنبش اعتراضی برو شنی مشهود بود.

اما، صرفنظر از اوهام و خیال پردازی های دار و دسته اصلاح طلبان، دیری است که همهء مردم ایران فهمیده اند و می دانند که دیگر افکار اصلاح طلبانه واقعی و مطالبات صریح شهروندی در چارچوب فاسد، آلوده و تنگ این رژیم نمی گنجد. تجربهء دو دههء اخیر نیز نشان داده است که دیگر نمی توان به تداوم راهکار اصلاحی دل بست و باید به دنبال راهکارهای انقلابی بود. بنابراین وقت آن فرا رسیده است که اصلاح طلبان و جریانات سیاسی ــ که از انقلاب واهمه دارند و، از وحشت انقلاب و سرنگونی رژیم، شعار انتخابات آزاد را سر می دهند ــ به خود آیند و بیش از این عِرض خود را نبرده و زحمت مخالفین و مبارزین را زیاد نکنند.

واقعیت این است که جامعهء ایران با شرایطی مواجه است که تنها راه برون رفت از مشکلات عدیده سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کنونی جز با سرنگونی این رژیم امکان پذیر نمی باشد. یعنی دیگر سرنگونی رژیم نه یک انتخاب در میان انتخاب های متعدد دیگر، بلکه تنها و تنها پاسخ اصولی به مسئلهء ایران می باشد. یعنی، صرفنظر از ماهیت و ظرفیت اصلاح طلبان و اینکه امکان انتخابات آزاد در این رژیم وجود دارد یا نه، مشکلات به نقطه ای رسیده اند که برای رهائی مردم از این وضعیت، هیچ راه دیگری جز سرنگونی رژیم باقی نمانده است؛ یعنی انتخاب سرنگونی این رژیم دیری است که اجتناب ناپذیر شده است.

نویسنده : محمود خادمی